سيد محمد باقر برقعى

3161

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

بهار با دست نسيم ، ابر رحمت ، در كار . . . * شد چشم جوانه اندك اندك ، بيدار . . . بر صفحهء كوه و دشت با جوهر سبز * يك حرف نوشته‌اند امروز : بهار . . . در راه رضاى او از غير خداى چشم بپوشى مردى * در راه رضاى او بكوشى مردى عشق است پياله‌اى لبالب از درد * لاجرعه پياله را بنوشى مردى فصلى از يادها « 1 » وهم است يا تجلّى بيدارى ؟ اين روشناى غلغله‌افكن اين هيبت عظيم سرافرازى اين كبرياى سبز . . . هستى گشوده دفتر اعجاب هر آيتى نهايت زيبايى اى كاش بودى و مىديدى . . . گفتم گذشت و رفت ولى سخت نارواست از من مگير ، سادگىام را به من ببخش چشم تو بود حنجرهء بانگ اشتياق جان تو بود جلوهء شيدايى پاى تو بود نغمهء پرواز من كوله‌بار ياد تو بودم

--> ( 1 ) - فصلى از يادها ، منظومهء بلندى است كه به علت طولانى بودن بخشى از يك‌فصل آن را در اينجا آوردم .