سيد محمد باقر برقعى
3160
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
غزل ابر كجاست سطوت آن ابرهاى حسرتريز * به خشكسالى اين دشتهاى عاطفهخيز ؟ نه آفتاب ، نه چشم ستارهاى ، هيهات * چگونه بين شب و روز ، وانهيم تميز ؟ من و تو با هم و بيگانه از هميم آرى * كه نور از آينه دارد هميشه پاى گريز اگر كه هيچ نداند كسى ، تو مىدانى * به ما چه رفت در اين روزگار دردانگيز نويد كوشش ما ، خواب دستهاى توان * بهار جوشش ما ، شرم رخوت پاييز هراسناك و گريزنده خاطر از همهكس * بريده چشم اميد و رهايى از همه چيز به خنده خنده ز دست آنچه بود رفت كه رفت * به گريه ، گريه چه تصوير مىكنى ؟ برخيز تو را صداقت شيرين آرزو كشتهست * مجو ز نخل تمنّا ، شكوفهء پرهيز غرور بود و سپس ياد عهد شوكت او * هم او به فاجعه پيوست آه هم اين نيز ترنّمى به ترحّم ، زلال چشمهء مهر * گشايشى به نيايش ، خروش سحرآميز مرا دوباره در اندوه خويش جارى كن * مرا به گريه بينداز دردمند عزيز در سراپردهء عنايتها . . . تا از آن رهگذر ، نگاهى هست * خلوتى هست و اشك و آهى هست در سراپردهء عنايتها * روضهاى هست و بارگاهى هست با غريبان اين فراخ محيط * نظر لطف گاهگاهى هست فارغ از اعتبار اهل جهان * دوست را پيش دوست جاهى هست آشنايان درد مىدانند * در پشيمانى انتباهى هست باز در شكوههاى پنهانى * رازهاى درون چاهى هست چه كنم اى عزيز ، در هر كار * باز مىبينم اشتباهى هست به كه چشم اميد بردوزيم ؟ * جز تو آيا مگر پناهى هست ؟ در « محبّت » ، محبّ صادق را * توبه برجاست تا گناهى هست خانهء خدا بيگانه اگر پاى نهد خانهء كس * بندند بر او ، به قهر و كين ، راه نفس دل خانهء توست اى خداى دوجهان * در خانه فقط خانه خدا بايد و بس