سيد محمد باقر برقعى
3143
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
هيچكس را آشنايى نيست با من سالهاست * گوهر نابم دريغا در حجاب افتادهام پنجهء خشم طبيعت استخوانم را شكست * گندمم در زير سنگ آسياب افتادهام گر به چشم جان ببينى در كتاب روزگار * بىعدد صفرم كه ديگر از حساب افتادهام بستهام لب را دگر ياد ، هم در سينه نيست * صامت و سردم چو تصويرى به قاب افتادهام مانده از طومار عمرم برگ پايانى بهجا * برگ بىنقشم كه از كهنه كتاب افتادهام شعلهء عشقم « مجرّد » دامن كس را نسوخت * چون اجاق سرد و خاموشم ز تاب افتادهام خدمت استاد تا در جوار اهل ادب جا گرفتهايم * با سنگ صبر ره به تمنّا گرفتهايم همچون كرانه وحشت طوفان نداشتيم * عمرى صدف ز سينهء دريا گرفتهايم طوف مناى دوست نشد گر نصيب ما * از بهر فيض دامن مينا گرفتهايم ما خودسرانه دل به نكويان ندادهايم * عبرت ز روزگار زليخا گرفتهايم چون صادقانه خدمت استاد كردهايم * از هر سخن چكيدهء معنا گرفتهايم در آستان ميكده در پيشگاه پير * پيمانه بهر بردن صهبا گرفتهايم با ناخن شكسته به بيداى عاشقى * خار از درون آبلهء پا گرفتهايم از هر طرف كه تير بلايى فرارسد * جان را سپر به شيشهء دلها گرفتهايم حرف زبان و حرف دل ما بود يكى * اين نكته را ز كودك نوپا گرفتهايم با آه سينهسوز « مجرّد » ز پير عشق * يك شب كليد حلّ معمّا گرفتهايم عمر حباب كردى به جاى آينه تا انتخاب آب * شد از وصال عارض تو كامياب آب نازم به تار گيسوى مشكين خمخمت * كز عطر او بود به مشام گلاب آب ديشب به خواب روز وصال تو ديدهام * پيدا بود كه تشنه ببيند به خواب آب از دورى بهار رخ بىخزان تو * ريزد ز هر دو چشم من از اضطراب آب سوزم به ياد روى تو از آتش فراق * آرى ، شود ز شعلهء آتش كباب آب ديگر مكن شتاب پى رفتن از برم * ريزد ز ديده از پى تو با شتاب آب از درگهت چه شد كه جوابم نمودهاى * گشتم به نزد مدّعيان زين جواب آب