سيد محمد باقر برقعى

3144

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

عمرم چو تلخ مىگذرد با غم فراق * خاتم شود ز غصّه چو عمر حباب آب هر تشنه‌اى كه شد ز ولاى تو بهره‌ور * آرد به كف به عشق رخت از سراب آب در مكتب ولاى تو از شدّت جنون * آن كودكم كه خواند به جاى حساب آب دور از تو اين « مجرد » مسكين بينوا * چون تشنه در كوير كند ذكر آب آب خمّ تولّا باز كن بهر حديث عشق گوش خويش را * حرف هر افسانه منما گوش و هوش خويش را خصلت نيك تو نازم چونكه عيب ديگران * ديدى و بستى دو چشم عيب‌پوش خويش را يارى از كس جز دو بازوى توانايت مخواه * تلخ منما با تمنّا عيش و نوش خويش را گر ندارد هيچ كالاى محبّت مشترى * باز از اخلاص افزون كن فروش خويش را اهل دل دارد تواضع چون نهال پرثمر * مى قوام آيد كند آرام جوش خويش را چون نديدم هيچ‌كس را تا رسد بر داد كس * ساختم در سينه‌ام پنهان خروش خويش را روز را در محضر اهل محبّت شام كن * تا كه شب بر سينه بنشانى سروش خويش را اى دل امشب جامى از خمّ تولّا كن طلب * صبح چون كردى خمارآلوده دوش خويش را خويشتن را در نهاد خويشتن بايد شناخت * هركسى در خويش مىبيند نقوش خويش را گر نصيبت شد « مجرّد » نزد ارباب سخن * نغمه‌خوان كن طوطى طبع خموش خويش را آواى دل خوش است از غم عشق تو گفتگو كردن * ز هركسى ره وصل تو جستجو كردن مشام جان نشود تازه هر طريق مگر * گلى ز گلشن پرعطر دوست بو كردن نماز شام غريبان چه عالمى دارد * على الخصوص كه با خون دل وضو كردن به خلوتم بنشين دل هواى آن دارد * شبى حكايت هجر تو مو به مو كردن علاج زخم نهان را طبيب هم نكند * كجاست سوزن مژگان پى رفو كردن رقيب گفت كه شب تا سحر چه خواهى كرد * بگفتمش چه كنم غير ياد او كردن تو و ربودن دلهاى خستهء عشّاق * من و به خلوت دل بغض در گلو كردن خوش است همچو « مجرّد » ز روى صدق و صفا * به نزد پير مغان كسب آبرو كردن