سيد محمد باقر برقعى
3142
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
تهاجم غم درون سينه ز محنت ره نفس تنگ است * براى مرغ بلندآشيان قفس تنگ است به كار خويش هوس مىزند نداى مراد * به هر ديار كه ميدان بوالهوس تنگ است ز تنگدستى ما بستهاند ميكده را * و يا كه چشم پر از فتنهء عسس تنگ است به گلشنى كه در او مرغ نغمهخوان نبود * مسلّم است كه جولانگه مگس تنگ است به خواب قافلهسالار و راهزن بيدار * فضاى قافله بر نالهء جرس تنگ است مكن عجب كه اگر كس به داد ما نرسيد * كه از تهاجم غم ره به دادرس تنگ است سوار حادثهجو در كمين پى تاراج * عنان كشيده مگر عرصه بر فرس تنگ است دگر ز كلك « مجرّد » گهر نمىريزد * كه روزگار به اهل سخن ز بس تنگ است شهريار حسن آنان كه شرح عشق در عالم نوشتهاند * در هر صحيفهاى سخن از غم نوشتهاند از بىوفايى فلك سفله ناصحان * بسيار گفتهاند اگر كم نوشتهاند جويندگان عشق به كانون معرفت * از خصلت ابو ذر و ميثم نوشتهاند محرم شدن خوش است در احرام عاشقى * اين فيض بهر زادهء ادهم نوشتهاند اين نكته روشن است كه آلودگان آز * از وصف مال و مكنت و درهم نوشتهاند كار جهان ز روز ازل تا به روز حشر * چون زلف يار درهم و برهم نوشتهاند بر طاق عرش نام تو اى شهريار حسن * زيبا و دلنشين و منظّم نوشتهاند از بادهء ولاى تو هستند بىخبر * آنان كه شرح لذّت زمزم نوشتهاند توحيد را بهر ورق گل به خطّ رمز * وقت سحر ز جوهر شبنم نوشتهاند اى دل مپيچ همچو « مجرّد » به هيچ و پوچ * اين زندگى به مرگ سپر غم نوشتهاند درد هجران تشنهء وصلم كه در دشت سراب افتادهام * در ميان موج مانند حباب افتادهام دست تدبيرم نياويزد به جايى اى دريغ * پايبند حسرت از اين بخت خواب افتادهام شمعآسا جسم و جانم سوخت از درد فراق * در ميان شعله چون اشك كباب افتادهام سايه پرورد غمم ، شادى نمىجويد مرا * من در اين گرداب از عهد شباب افتادهام