سيد محمد باقر برقعى
3111
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
نخل اميد خزان عمر ندارد نشانهاى ز بهارى * نه سردى مى نابى نه گرمى لب يارى نه در اميد ، اميدى ، نه از نويد ، نويدى * نه با شكيب ، شكيبى نه در قرار ، قرارى به عشق و ذوق نلرزد دل از نوازش دستى * به شور و شوق بخندد لب از تبسّم يارى غبار حادثه سر بركشيده است به گردون * در اين غبار نبينى نشانهاى ز سوارى دگر نه راز و نيازى دگر نه سوز و گدازى * دگر نه گفت و شنودى ، دگر نه قول و قرارى هزار شاخهء حسرت كشيده سر به دل من * به انتظار كه گردد پناهگاه هزارى كنون دگر به چه كوشد دل رميده كه ديگر * نه هست جاى قرارى نه مانده پاى فرارى اگرچه سخت غمينم به سوگ دل ننشينم * اميد ، نخل اميدم برآورد بردبارى مرا ز روشنى آرد پيام در شب تيره * اگرچه اختر كورى اگرچه شمع مزارى رسد نويد پگاهم اگرچه بينم و بينى * كه خفته هر شب تارى به دامن شب تارى به دير و دور مينديش اى خموشى « گويا » * اميد آورد از هر خزان شكوه بهارى جدايى قلم را مسازيد از من جدا * بدين يار ديرينه خو كردهام كه با پاى اين پيك انديشهپوى * سوى كشور عشق رو كردهام * * به نوك قلم گاه رزم آورى * كنم كار بس خنجر تيز را به هنگامهء سهمگين نبرد * قلم مىكنم تيغ خونريز را * * بدين پرفسون خامه پرداختم * ز انديشهء خويش تصويرها به هرجا كه رهيافت از هم گسست * به نيروى تدبير زنجيرها * * به دستم پدر داد روز نخست * چنين خامهء آفرين خوانده را بگفتا قلم باد دستت اگر * ز خاطر برى خلق درمانده را