سيد محمد باقر برقعى

3112

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

مرا اين گنه شد ز روز نخست * كه زد خامه‌ام حرف حق را رقم نيامد كلامى ز كلكم برون * كه گويند بشكسته بادت قلم * * ز هر گوشه تيغى برآهيختند * ز هر تيغ شد خامه‌ام تيزتر چو بشكافت از تيغ فرق قلم * سبك‌پوىتر گشت و خونريزتر * * بود پرفسون خامه در پنجه‌ام * هنرآفرين تيشهء كوه‌كن قلم در كف دشمن است اى دريغ * قلم مىكشد بر سر نام من * * نيايد كلامى ز كلكم برون * كه بيگانه از آن شود شادمان كنون گر قلم را ستاند عدو * شود هر سر موى من صد زبان * * دلم با شرف بسته پيمان عشق * شرف هركجا رهنمون من است اگر خامه‌اى مانده انگشت من * اگر جوهرى هست خون من است * * برون مىكشم از دل شام تار * سرانجام خورشيد تابنده را به دشمن بگو كس نگيرد ز من * اميد سحرگاه آينده را خورشيد آرزو بيا و باغ اميد مرا بهارى كن * بهار را به رگ شاخسار جارى كن فضاى سرد و سياه سكوت سنگين را * به يك نگاه پر از نغمهء قنارى كن بيا و دامن اين دشت خشك سوزان را * ز اشك شوق صفابخش و آبيارى كن غريو زاغ و غرابم به تلخكامى كشت * بيا چكاوك خونين پرم ، هزارى كن نياز نيست كه بيگانه يار من باشد * تو يار باش در اين روزگار و يارى كن نه هركه رفت سر دار سرفراز رود * به پاى دار چو منصور پايدارى كن ز دور رايت خورشيد آرزو پيداست * اميد روشن « گويا » اميدوارى كن