سيد محمد باقر برقعى

3075

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

كه با چشم ، عرض نيازش كنم * كه پاسخ بگويد به ابرو ، گذشت كه او را گه‌وبيگه از فرط شوق * كنم بوسه باران سر و رو ، گذشت كه چون از من او را نشانى دهند * سراسيمه گويد : كجا ، كو ، گذشت كه با ناز گويد چو رنجش دهم * كه دست از سر من فروشو ، گذشت كه مىگشت عريان در آغوش من * كه مىزد به مهتاب پهلو ، گذشت كه خوش مىرميد از بر من به ناز * كه مىديد در پى چو آهو ، گذشت كه مىگفت اى واى از دست تو * كه مىگفت هستى ، چه كم‌رو گذشت كه مىكرد با نوشخندم عتاب * كه مىزد به رويم به گيسو ، گذشت كه مىگفتمش از شب دوشها * كه مىگفت با ناز ، نيكو ، گذشت گذشتم از او ، چونكه در كار عشق * نديدم از او يكسر مو ، گذشت مرا واگذاريد با حال خويش * كه درد دل من ز دارو ، گذشت دگر « گلشن » عشق گم‌كرده را * روانى ز طبع سخنگو ، گذشت ستارهء گمشده خزان عمر به سرسبزىام امان ندهد * رهى به شهر بهارم كسى نشان ندهد چه گلشنم كه گل آرزوى من نشكفت * ره شكفتن اين غنچه باغبان ندهد ستاره گمشدهء روزگار خويشتنم * فروغ جلوه به اين اختر آسمان ندهد سپردن ره ملك عدم ز شهر وجود * حقيقتيست كه راهى به هر گمان ندهد بجز قلم‌زن خط صفا ، خدا به كسى * نشان فيض ازل ، نام جاودان ندهد خوش آنكه از در خلق آيم ، اين دو دم ، زيرا * چو از درآيد اجل يك دمم امان ندهد نه جام باده ، نه گيسوى يار ، در دستم * مجال اين دو ، به من گردش زمان ندهد به مهر كوش ، شود گرم تا دمت « گلشن » * زمانه گوش به هر شعر و داستان ندهد پناه او آشوب عالم است عيان از نگاه او * مردم ! حذر كنيد ز چشم سياه او تا ديد يك نظر به فلك شد شفق پديد * گردون به خون نشست ز تير نگاه او در زندگى نشانهء وارستگى ، مرا : * دلبستگيست بر نگه گاهگاه او