سيد محمد باقر برقعى

3074

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

گريهء مستانه سر زد به فلك نالهء مستانه‌ام امشب * بيگانه ز خويشم من و ديوانه‌ام امشب ساغر كه بجز خنده ندارد شده گريان * مينا صفت از گريهء مستانه‌ام امشب اى ماه كه وصل تو بود گنج مرادم * آباد نكردى ز چه ويرانه‌ام امشب چون لاله جدا از رخت اى ساقى سرمست * از خون جگر پرشده پيمانه‌ام امشب گر شهرهء شهرم عجبى نيست كه امروز * افسون تو گشتم من و افسانه‌ام امشب با آتش عشق تو ز بس خوى گرفتم * در خنده ز جانبازى پروانه‌ام امشب اى كاش سحر زودتر آيد كه چنان شمع * در تاب‌وتب از دورى جانانه‌ام امشب « گلشن » فلكم دشمن جان است كه از مهر * روشن نشد از ماه رخش خانه‌ام امشب گذشت گذشتم ز گيتى كه از او گذشت * كه مستى از آن چشم جادو گذشت از او ، آن گل گلستان اميد * دگر رنگ رفت و دگر بو ، گذشت تبسّم بر آن غنچهء لب نماند * ملاحت از آن لعل دلجو ، گذشت سيه باد ، روزم كه بينم ، دگر * سياهى از آن شام گيسو ، گذشت مرا هم سياهان سپيدى گرفت * هم از من گذشت و هم از او گذشت به زانوى غم سر نهادم دگر * كه طاقت سرآمد كه نيرو ، گذشت دريغا در اين پهن ميدان عمر * دگر يكّه‌تازى ، تكاپو ، گذشت گذشت ، آرزوها ز دل يك به يك * ز بيداد اين چرخ نه تو ، گذشت گذشت از نظر آرزو همچو آب * كه راز و نياز لب جو ، گذشت كه گلزار رويش مرا بىنياز * همىداشت از باغ مينو ، گذشت كه از مهربانى كه از يكدلى * نبودش بجز من به كس خو ، گذشت كه چون سايهء خود به دنبال خود * مرا داشت همره به هر سو گذشت كه بنهد سرم را به زانوى خويش * كه بنهم سرش را به زانو ، گذشت كه بنشانم او را به دامان مهر * كه بنشينم او را به پهلو ، گذشت كه راهش به سحر سخنها زنم * كه چشمش ببندم به مشكو ، گذشت كه مستش كنم همچو چشمش خراب * كه تنگس بگيرم به بازو ، گذشت