سيد محمد باقر برقعى
3055
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
اينجا ز بسكه ساز مخالف دلم شنيد * دامن ز دست مردم ناساز مىكشد دلخون شد از نفاق ، كه هر لحظه محنتى * از دوستان همدم و همراز مىكشد شيراز شهر عشق و وفا ، كوى مردميست * زان رو دلم به جانب شيراز مىكشد ديگر مرا به ناز تو اى گل نياز نيست * تا كى اسير دلشدهاى ناز مىكشد دامن مكش به ناز ، كه اين دردمند عشق * ناز ار كشد ، ز نوگل شيراز مىكشد « گلچين » رهم به گلشن شيراز بسته است * وين پرشكسته حسرت پرواز مىكشد سايهء گيسو مه روى تو ، شبموى تو ، گل بوى تو دارد * گلزار جهان خرّمى از روى تو دارد گردون كه سراپاى وجودش همه چشم است * پيوسته نظر در خم ابروى تو دارد مهتاب شبافروز كه از هاله كند زلف * خود سايهاى از خرمن گيسوى تو دارد نرگس كه نظرباز بود در صف گلها * تا چشم تو را ديده ، نظر سوى تو دارد با نكهت زلف تو ، نسيم سحرى را * هرجا نگرم سر به تكاپوى تو دارد تا ساقى اين بزم تويى بادهء گلرنگ * اين گرمى و لطف از اثر خوى تو دارد « گلچين » كه به شيرينسخنى شهرهء شهر است * لطف سخن از لعل سخنگوى تو دارد دردآشنا دردم به سعى هيچ طبيبى دوا نشد * درمان حريف اين دل درد آشنا نشد دستى كه مشكل همهكس مىگشاد از او * مشكلفزاى من شد و مشكلگشا نشد آن روز هم كه پنجهء تقدير بسته بود * هيچم گره به ناخن تدبير وا نشد آخر به هركجا كه تو گويى شدم و ليك * در كار من گشايشى از هيچ جا نشد دنبال عقل رفتم و كارى نرفت پيش * فرمان عشق بردم و دردى دوا نشد رفتم كه رو به درگه صاحبدلى كنم * كس جز بهسوى خويشتنم رهنما نشد گفتم برم به دوست پناه از جفاى دهر * بيگانه آشنا به حديث وفا نشد در منتهاى يأس و كمال شكستگى * كارى درست جز به اميد خدا نشد « گلچين » چه جاى شكوه ، كه از رهگذار طبع * حقّ سخن ادا شد ، اگر حقّ ما نشد