سيد محمد باقر برقعى
3002
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
چشمم هرآنچه مىنگرد سايهء غم است * گوشم هرآنچه مىشنود نغمهء بلاست تنها نه من به كورهء حرمان گداختم * « بر هركه بنگرى به همين درد مبتلاست » * * دنيا دگر به ديدهء من دلپذير نيست * لذّات زندگى همه بهرم فسانه است تنها تسلّى دل اندوهناك من * اين آرزوى ديررس جاودانه است * * روزى رسد كه عدل بپيچد بساط ظلم * بنيان داد در همه جا مستقر شود هر شام تيره را سحرى پرفروغ هست * اين شام تيره نيز بلاشك سحر شود هواى كوى يار سوزى كه بود در اين جهان ما را * سوزد همه كوه و دشت و دريا را آن سوز ، نه سوز جسم و تن باشد * نه طاقت وى بود سر و پا را سوزيست كه بهر آن دوايى نيست * راهى نبود بر آن مداوا را آن سوز فراق دلبر جانيست * كازرده نموده جان و الا را ما را به سر ، عشق روى يارى هست * كاتش زده زهرهء دلارا را تا دل به هواى كوى او بستيم * كرديم رها ، تمام دنيا را هركس كه در او شرار عشقى نيست * افسانه شمارد اين قضايا را برگو به حكيم ، كاى خردپرور * مشكن دل عاشقان شيدا را بيهوده سخن مگو كه نتوان حل * بنمود به حكمت اين معمّا را بر دامن عشق دست همّت زن * تا بنگرى آن غزال رعنا را از قيد حروف و لفظ بيرون شو * تا عرضه كنند بر تو معنا را تا كى پى اختلاف و اشكالى * يكدم بنگر جهان يكتا را ماييم كه در جهان يكى بينيم * اين خاصيت است چشم بينا را در مذهب عاشقان نفاقى نيست * يكسان نگرند گبر و ترسا را هرجا كه محلّ ذكر يار ماست * ما بوسه زنيم خاك آنجا را در كعبه و دير ، او بود مطلوب * هرجا طلبند روى زيبا را عشق رخ او بود كه بر پا كرد * اين شورش مسجد و كليسا را