سيد محمد باقر برقعى
2280
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
از موى گره وا كن ، صد سلسله شيدا كن * تا من دل سودايى ، در زلف تو آويزم بستان رخت بر من ، آموخت بسى دستان * دستان زن اين بستان ، چون مرغ سحرخيزم زان صاف صفاپرور ، لبريز كن اى ساقى * جامى كه بيالايى ، اين خرقهء پرهيزم با باده فرود آور ، از توسن تن جان را * تا تارك كيوان را ، سايد سم شبديزم در آتشم از خويت ، اى يار پس از مردن * بنشين به سر خاكم ، كز بوى تو برخيزم آن حلقه كه از زلفت ، در گردن دل دارم * بگشايم اگر روزى ، صد فتنه برانگيزم از درد تو مخمورم ، زان صاف صفاپرور * وقت است كه پيمايى ، جامى دوسه لبريزم آميخت غمت خونم ، با خاك كه نگذارد * خونى كه به رخ مالم ، خاكى كه به سر ريزم فيض سحر چنين شنيدم كه لطف يزدان ، به روى جوينده در نبندد * درى كه بگشايد از حقيقت ، بر اهل عرفان دگر نبندد چنين شنيدم كه هركه شبها ، نظر ز فيض سحر نبندد * ملك ز كارش گره گشايد ، فلك به كينش كمر نبندد دلى كه باشد به صبح خيزان ، عجب نباشد اگر كه هردم * دعاى خود را به كوى جانان ، به بال مرغ اثر نبندد اگر خيالش به دل نيايد ، سخن نگويم چنانكه طوطى * جمال آيينه تا نبيند ، سخن نگويد شكر نبندد بر شهيدان كوى عشقش ، به سرخرويى علم نگردد * به رنگ لاله كسى كه داغ غمش به لختجگر نبندد به زيردستان مكن تكبّر ، ادب نگهدار اگر اديبى * كه سربلندى و سرفرازى ، گذر بر آه سحر نبندد ز تير آه چو ما فقيران ، شود مشبّك ، اگر كه شبها * فلك ز انجم زره نپوشد ، قمر ز هاله سپر نبندد . . . كجا تواند دم از مقامات عاشقى زد * هرآنكه نالد به نالهء نى ، چو نى به صد جا كمر نبندد