سيد محمد باقر برقعى
2277
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
با خار آن يار تازى ، چون گل كنم عشقبازى * ريحان عشق مجازى ، نيش من و نشتر من دل را خريدار كيشم ، سرگرم بازار خويشم * اشك سپيد و رخ زرد ، سيم من است و زر من * * تا چند در هاىوهويى ، اى كوس منصورى دل * ترسم كه ريزند بر خاك ، خون تو در محضر من بار غم عشق او را ، گردون نيارد تحمّل * چون مىتواند كشيدن ، اين پيكر لاغر من دل دم ز سرّ « صفا » زد ، كوس تو بر بام ما زد * سلطان دولت لوا زد ، از فقر در كشور من هزار نكته به عشق خويش مرا خوى داد دلبر من * دمى نشد كه گذارد دل مرا بر من به سينهام ز غمش رازهاست بىحد و هست * هزار نكته ز هر راز او به خاطر من كه بود ساقى و اين بادهاى كه داد چه بود * چه شعله بود كه يكسر گداخت ساغر من بهشت من دل و رضوان من تجلّى اوست * زلال چامهء اشعار روحپرور من نفى خويش من تاجرم به دكه و بازار خويشتن * بر دست ، نقد جان و خريدار خويشتن ايوان و قصر و تخت و ملك ديدهام كنون * بنشستهام به سايهء ديوار خويشتن از راه كوى خويش رسيدند بر مراد * عشّاق دوست در طلب يار خويشتن گشتيم بسكه كوس انا الحق زديم فاش * منصور پايدار سر دار خويشتن ديدم تمام كون و مكان را به چشم سير * من غير خود نديدم در دار خويشتن در عين شادمانى و عيش مدام خويش * در حيرتم ز انده بسيار خويشتن از خويشتن رهايى و بازآمدن به خويش * شرط است در سلوك گرفتار خويشتن در كار نفى خويشم و نفى « صفاى » خويش * كس نيست همچو من پى آزار خويشتن