سيد محمد باقر برقعى
2278
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
دل خدابين سر خوان وحدت آن دم كه دم از صفا زدم من * به سر تمام ملك و ملكوت پا زدم من درِ ديدِ غير بستم ، بت خويشتن شكستم * ز سبوى يار مستم ، كه مى ولا زدم من ز الست دل بلايى ، كه زدم به قول مطلق * به كتاب هستى كل ، رقم بلا زدم من پى حك نقش كثرت ، ز جريدهء هيولا * نتوان نمود باور ، كه چه نقشها زدم من پى سدّ باب بيگانگى از سراى امكان * كمر وجوب بستم ، در آشنا زدم من قدم وجود بر بارگه قدم نهادم * علم شهود در پيشگه خدا زدم من سر پاى بر تن و دست به دامن تجرّد * نزدم ز روى غفلت ، همه جابجا زدم من هله آنچه خواستم يافتم از دل خدابين * نه به ارض خويشتن را و نه بر سما زدم من به در اميدوارى ، سر انقياد سودم * به ره نيازمندى ، قدم وفا زدم من من و دل دو مست باقى ، دو نيازمند ساقى * دل مست بادهء فقر و مى فنا زدم من درِ دير بود جايم ، به حرم رسيد پايم * به هزار در زدم تا ، در كبريا زدم من در كوى مىپرستى ، نزدم به دست هستى * كه مدام صاف الّا ، ز سبوى لا زدم من به هواى فرش استبرق جنّت حقايق * ز بساط سلطنت رسته به بوريا زدم من به قفاى فقر آن روز قِدم نهادم از دل * كه به دولت سلاطين ، دول قفا زدم من در افتقار را بست و گشود باب دولت * مس قلب را در اين خاك ، به كيميا زدم من ز هواى خويش رستم ، به خراب خانهء تن * كه از اين خرابه خشتى ، به سر هوا زدم من به خداى بستم ، از قدرت كاينات رستم * به دو دست چنگ در سلسلهء صفا زدم من به رضاى نفس جستم ، حلوات فيض اقدس * نفس تجلّى از منزلت رضا زدم من بار اندوه من پر كاه و غم عشق ، همسنگ كوه گران شد * در زير اين بار اندوه ، اى دل مگر مىتوان شد چون تير با استقامت ، از قوس من بست قامت * بىقامت آن قيامت ، قد چو تيرم كمان شد چون زعفران بود و چو نى در چشم چون ارغوانم * رخسار من ارغوانى بالاى من ارغوان شد