سيد محمد باقر برقعى

2263

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

داستان ما مپرس آفتابيم ، آتشيم از سوز جان ما مپرس * شعلهء گردون نشينيم از نشان ما مپرس عمر آتش پاى ما چون اخگر روشن‌دميست * گر مسيريم از عبور كاروان ما مپرس شاخ نوريم و چو نخل موم مىگرديم آب * شمع بزميم از گداز استخوان ما مپرس سيل پرشوريم آرامش سراغ از ما مگير * رود پرجوشيم از اشك روان ما مپرس رازها در سينهء گلها بود اين باغ را * سير دامان چمن كن از مكان ما مپرس چون كباب از سينه بوى سوختن گل كرده است * شعله‌زا و ناله‌ايم از دودمان ما مپرس گويد از راز شكستن قصّهء سنگ و سبو * روزگار ما ببين و داستان ما مپرس سينه‌ها لبريز غم عشرت به بزم ما مجوى * خون دل بين از شراب ارغوان ما مپرس هيچ مرغى را دگر جا نيست بر شاخ گلى * در قيامتگاه برق از آشيان ما مپرس « نيست حاجت بر بيان آنجا كه مىباشد عيان » * ساز ما گوياست از سوز نهان ما مپرس گشت رودستان خون از زنده‌رود ما مگوى * شد بهارستان داغ از اصفهان ما مپرس قصّهء شهر سحر گوى از ديار ما مگوى * از جهان بىغمان پرس از جهان ما مپرس ماه چون سرپنجهء شير ، اختران دندان گرگ * در شبى بر وحشتيم از آسمان ما مپرس مىخزد چون مار خاكى چشمه و زهر است آب * مىوزد بادى چمن سوز از خزان ما مپرس خيزد از آهنگ پاى دل صداى گرم سوز * همچو برق ، آتش‌زبانيم از فغان ما مپرس شور گردابيم ، بىتابى به روز ما مباد * روح موجيم از خروش بىامان ما مپرس ترزبانان سخن پيوسته در ميخانه‌اند * مست فيضيم از بهار جاودان ما مپرس مست فرياديم چون « صحّت » سكوت از ما مخواه * نغمه‌پرداز جنونيم ، از بيان ما مپرس