سيد محمد باقر برقعى
2256
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
خروش شاعر هوا عبيرفشان و نسيم نافهگشاست * به دور لاله مى ارغوان ببايد خواست از آن هميشه دلم مىكشد به طرف چمن * كه در بنفشه و گل نكهتى ز بوى شماست تو در ميان دلى راز دل چه شرح دهم * كه در حضور تو پوشيدههاى ما پيداست خزان رسيد و بهاران شد و گل آمد و رفت * غلام همّت سروم كه باز پابرجاست سواد دانشم از دل به مى بشوى كه چرخ * مدام در پى آزار مردم دنياست كله ز سر بفكن جامه كن به مستى چاك * كه غنچه سرخكلاه است و سرو سبز قباست به دفع آتش نفس آب آتشين درده * كه باده مىبرد اين بادها كه در سر ماست تو هم به صحن چمن خيمه زن سليمانوار * كنون كه غنچه چو بلقيس و باغ شهر صباست چو ابر گريه و گل خنده كرد و مرغ فغان * اگر « صبورى » بيدل خروش كرد رواست طبع غزلسرا خوش است جام مى صافى و صفاى گلى * على الخصوص ز دست گلى به پاى گلى به خندههاى لب جام دلگشايى كن * به شادى لب خندان دلگشاى گلى