سيد محمد باقر برقعى
2257
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
بنال بلبل بيدل كه ما همآوازيم * تو از براى بهارى من از براى گلى ز جيب غنچه صبا خوش گرهگشاست مگر * چو من گشوده اگر بندى از قباى گلى مرا نسيم صبا جان فداى بوى تو ساخت * كجاست جان دگر تا كنم فداى گلى غزلسرايى بلبل شنيدهاى بشنو * ز من لطافت طبع غزلسراى گلى در آن چمن كه نباشد وفا به عهد بهار * چه اعتماد توان داشت بر وفاى گلى برفت گلرخ من گر ز دست من چه عجب * هزار خار نشستهست زير پاى گلى ز ديده رفت و به خونم گرفتهاند دو چشم * ببين چگونه بگيرند خونبهاى گلى سرا ز شاهد و مى كن گل هميشهبهار * خزان چو بست در بوستان سراى گلى هزار بار گل آمد به باغ و رفت و به عشق * هنوز چشم « صبورى » است در قفاى گلى من و جانانه آن لعل يك طرف ، لب پيمانه يك طرف * من يك طرف ببوسم و جانانه يك طرف ما با هميم شب ، ولى از هجر و وصل دوست * من يك طرف بسوزم و پروانه يك طرف دلها كنند جمع و پريشان به زلف تو * دست نسيم يك طرف و شانه يك طرف تا دست زلف و خال تو افتاد مرغ دل * دامش كشيد يك طرف و دانه يك طرف قفل غم از دلم ز كليد پيام دوست * بر يك طرف شكسته و دندانه يك طرف ميخانه از صفاى مى و مسجد از ريا * آباد يك طرف شد و ويرانه يك طرف پير مغان به دور دو چشمت شكست و بست * پيمانه يك طرف ، در ميخانه يك طرف يوسف ز نور حسن و زليخا ز ناز عشق * بازار سوخت يك طرف و خانه يك طرف تا آشناى دوست شدم دل به جنگ من * با خويش يك طرف شد و بيگانه يك طرف شيخم به ترك عشق و رقيبم به ترك دوست * افسون نمود يك طرف افسانه يك طرف من خود نمىروم كه مرا مىكشد به عشق * دل يك طرف « صبورى » ، ديوانه يك طرف كمال آدميّت نظر خداى باشد به جمال آدميّت * قسمش به عزّت و شأن و جلال آدميّت به جمال آدميّت نگرد جمال خود را * فتبارك اللّه از حسن و جمال آدميّت به كمال حسن بىچون اگر آدمى برد ره * به خدا كه مىبرد ره به كمال آدميّت