سيد محمد باقر برقعى

2253

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

جمال بتان صبر و قرارم دگر به يك نظر امشب * از تن و جانم ربوده شوخ شكرلب كاكل مشكين به دوش اوست نه باللّه * هشته به سر آن نگار عنبر اشهب موى پريشش به عين طرفه كمنديست * يا كه ز مه واژگون شده‌ست دو عقرب برجَهَد از گوى عاج صفّهء سيمين * زان صنم گل‌عذار سينه و غبغب دوش بُدم من غريق بحر تفكّر * خواب مرا درربود در وسط شب ديدمش آن يار بىوفا و ترش‌خو * آمد و بنشست و تكيه داد به معضب گفت ز هجران من تو چند بسوزى * بحر شود بعد از اين ز وصل معذّب گفتمش آخر دو بوسه‌اى تو عطا كن * زخم دلم را بنه دواى مجرّب شوق جمال بتان به جهد « صبوحى » * گر بنمايد دو صد كتاب به مكتب خندهء مستانه اى خوش آنان كه قدم بر در ميخانه زدند * بوسه دادند لب ساقى و پيمانه زدند به حقارت منگر باده‌كشان را كاين قوم * پشت‌پا بر فلك از همّت مردانه زدند خون من باد حلال لب شيرين‌دهنان * كه به كار دل من خندهء مستانه زدند جانم آمد به لب امروز مگر ياران دوش * قدح باده به ياد لب جانانه زدند مردم از حسرت جمعى كه از آن حلقهء زلف * سر زنجير به پاى من ديوانه زدند عاقبت يك‌تن از آن قوم نيامد به كنار * كه به درياى غمت از پى دردانه زدند بندهء حضرت شاهى شدم از دولت عشق * كه گدايان درش افسر شاهانه زدند هيچ‌كس در حرمش راه ندارد كاينجا * دست محرومى بر محرم و بيگانه زدند گر كه كاشانهء دل خاص غم مهر تو نيست * پس چرا مهر تو را بر در اين خانه زدند دل گمگشتهء ما را نبود هيچ نشان * موبه‌مو هرچه سر زلف تو را شانه زدند آخر از پيرهن چاك « صبوحى » سر زد * آتشى را كه نهان بر پر پروانه زدند