سيد محمد باقر برقعى

2237

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

بس‌كه دل مجروح و خونين است از شست غمت * كوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع * تا كه وصلت را دل پرآرزويم طالب است از تغافلهاى تو پيوسته آهم بر لب است * دل نه تنها از غمت در سينه در تاب‌وتب است بىجمال عالم‌آراى تو روزم چون شب است * با كمال عشق تو ، در عين نقصانم چو شمع گرچه از قهرت دل مشتاق من غم‌ديده شد * دامنم دريايى از سيل سرشك ديده شد خاطرم از خار خار جور تو رنجيده شد * رشته عمرم به مقراض غمت ببريده شد همچنان در آتش هجر تو سوزانم چو شمع * اى كه بردى دل‌فريبى از مه گردون گرو از غم دلدادهء خود اين همه غافل مشو * گرچه رسواتر ز مجنونم كنون از عشق تو گر كميت اشك گلگونم نبودى گرم‌رو * كى شدى پيدا به گيتى راز پنهانم چو شمع رفتى از هجرت نه تنها چشم من در خون نشست * از غمت شيرازه‌هاى هستىام از هم گسست اى فداى آن قد و بالا و ، آن چشمان مست * روز و شب خوابم نمىآيد به چشم مىپرست بس‌كه در بيمارى هجر تو گريانم چو شمع * رفتى امّا اين بلاكش ، همچنان سرگرم توست بىتو اين قلب مشوّش همچنان سرگرم توست * اين سر پرشور سركش همچنان سرگرم توست در ميان آب و آتش همچنان سرگرم توست * اين دل زار و نزار اشك‌بارانم چو شمع