سيد محمد باقر برقعى
2238
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
اى گل خندان ، مرا پروانهء و صلى فرست * اى شه خوبان ، مرا پروانه و صلى فرست اى اميد جان ، مرا پروانهء و صلى فرست * در شب هجران ، مرا پروانهء و صلى فرست ور نه از آهم جهانى را بسوزانم چو شمع * آه تا كى در فراقت با دل پرآرزو سر به صحراها نهم ، آواره گردم كو به كو * خستهام ديگر از اين ظلمتسراى تو به تو سرفرازم كن شبى از وصل خود اى ماهرو * تا منوّر گردد از ديدارت ايوانم چو شمع چند خونافشان بود اين ديده از آزار تو * چند چون مجنون جگرخونم كند رفتار تو گشتهام بيمارتر از نرگس بيمار تو * همچو صبحم يكنفس باقيست بىديدار تو چهره بنما دلبرا ، تا جان برافشانم چو شمع * در جهان هركس به شادى دلبرى در بر گرفت « صالح » امّا از غمت در دست خود ساغر گرفت * با همه شورى كه از عشقت به عالم درگرفت آتش مهر تو را « حافظ » عجب در سر گرفت * آتش دل كى به آب ديده بنشانم چو شمع