سيد محمد باقر برقعى
2205
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
گفتى به گرد عاشقى ديگر نمىگردى ، چرا ؟ * پيمان خود بشكستى و امروز و فردا مىكنى با آنكه گفتم بارها ، مىگردم از دستت رها * هرجا شدم پنهان مرا ، از دور پيدا مىكنى ازبسكه هردم مىروى دنبال يار تازهاى * هم سرّ من سازى عيان ، هم مشت خود وا مىكنى « صائم » دل شيدايىات كى دست بردارد ز عشق * تا چند خود را مىكشى ، تا چند غوغا مىكنى همپاى نسيم همپاى نسيم اى گل ، شور تو به سر دارم * در فصل خوش رويش ، آغاز دگر دارم در شهر افق شبها ، از دامن كوكبها * پرواز ، فلكآسا ، بر بام سحر دارم اى بحر صفاخيزم ، من قطرهء ناچيزم * بر پاى تو مىريزم ، چندانكه گهر دارم اى عطر گلستانها ، آلالهء بستانها * گلداغ فراقت را ، بر لختجگر دارم با ياد توام دائم ، بر عشق توام قائم * هر گلغزل از « صائم » ، بشكفت ز بر دارم آخرين ستاره به روزگار هرآنكس ز چشم يار افتد * ز چشم يار نه ، از چشم روزگار افتد شراب جام نگاهت ، فروغِ بركهء صبح * گر آفتاب ننوشد از آن ، خمار افتد به صبح عاطفه ، اى آخرين ستاره بتاب * كه بىتو سكّهء خوبى ، ز اعتبار افتد ز تندبادِ خزانآفرين خدا را چند ؟ * در اين شهيدسرا ، لاله داغدار افتد قسم به جارى باران ، دل عطشناكم * به دشت سوختهء عشق ، ژالهوار افتد ميان اين همه گل نغمههاى رنگارنگ * كجا ترانهء « صائم » پسند يار افتد پيالهء صبح غبار راه تو گلقطرههاى باران است * بيا كه بىتو بهار دلم زمستان است فروغ برق نگاهت در آسمان اميد * كوير تشنهء جان را پيام باران است