سيد محمد باقر برقعى

2204

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

عشق زندگانى چيست عشق و آرزو * با عروس آرزوها گفتگو زندگى بىعشق زندان دل است * عشق ورزد آنكه خواهان دل است زندگى بىعشق كارى نارواست * باش عاشق ، كار عاشق با خداست زندگى بىعشق يعنى مردگى * مايهء دلسردى و افسردگى عشق يعنى بر جهانى پا زدن * دل اگر دل هست بر دريا زدن عشق يعنى شور و شوق و سوز و درد * روز و شب با عقل نامحرم نبرد عشق يعنى درد بىدرمان دل * عشق يعنى آتش پنهان دل عشق يعنى همچو شمعى سوختن * شعلهء مهر و وفا افروختن عشق يعنى نقد هستى باختن * با عتاب و ناز دلبر ساختن عشق يعنى تك‌چراغ زندگى * عشق يعنى مستى و بالندگى عشق يعنى داستان اشتياق * سوختن در آتش داغ و فراق عشق يعنى مهربان بودن به هم * جان به راه دوست دادن دست‌كم عشق يعنى رويش آلاله‌ها * گِرد ماه مهربانى هاله‌ها عشق يعنى حرمت ميخانه‌ها * ساقى گل‌چهره و پيمانه‌ها عشق يعنى جلوهء ميناى مى * عشق يعنى نغمهء گيراى نى عشق يعنى آفتابى در سبو * مستى جان از شراب ياد « او » هركه را عشق است جانى تازه است * تا جهان باشد بلندآوازه است كار « صائم » نيست غير از عاشقى * زندگانى چيست غير از عاشقى دل شيدايى امشب دل شيدايىام ، آخر چه غوغا مىكنى * خود را به آتش مىزنى ، ديوانگيها مىكنى تا چند خود را مىدهى ، اين‌سان به دست اين و آن * روزى به پيش عاشقان ، خود را تو رسوا مىكنى گفتم تو را با صد فسون ، آرم ز دام غم برون * امّا چها گويم كه خون ، هردم به مينا مىكنى