سيد محمد باقر برقعى

1524

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

در غم و محنت صبور باش كه دائم * گردش دنيا به يك قرار نماند صحبت گل مغتنم شمار چو بلبل * كاين چمن و سبزه و بهار نماند مركب خود آن‌قدر متاز كه دائم * راكب بر مركبش سوار نماند ظلمت دل را به نور علم توان برد * صبح چو تابيد شام تار نماند صحبت نادان مجو كه در خطر افتد * هركه از اين ورطه بر كنار نماند گر نظر حق كند ارادهء كارى * در كف مخلوق اختيار نماند زين عظمتها كه در زمانه تو بينى * جز عظمتهاى كردگار نماند تكيه مكن بر حصار ملك كه دائم * ملك بدين پايه استوار نماند نام نكو اختيار كن كه به نيكى * جز اثر نيك يادگار نماند آستان محبّت ما سر بر آستان محبّت نهاده‌ايم * از جام عشق سرخوش و سرمست باده‌ايم از غير يار رشتهء الفت بريده‌ايم * با غير دوست دست ارادت نداده‌ايم از پاى خويش بند علايق گشوده‌ايم * بر روى خويش باب حقايق گشاده‌ايم بر آشيان دوست نهاده سر نياز * گويد هرآنچه دوست مطيع اراده‌ايم پوشيده‌ايم جامهء آزادگى به تن * بر سر كلاه عزّ و مناعت نهاده‌ايم اى دستگير مردم افتاده ، دست ما * از راه لطف گير كه از پا فتاده‌ايم گر موج حادثات كند قصد ما « رسا » * محكم چو كوه بر سر جا ايستاده‌ايم مقام وصال به ياد روى تو در هر چمن كه رو كرديم * نداشت بوى تو را هر گلى كه بو كرديم ميان آن‌همه گلها به دلربايى تو * نيافتيم گلى ، آنچه جستجو كرديم چو ابروان هلالى ز غصّه شد باريك * شبى كه روى تو با ماه روبه‌رو كرديم ز دل گذشت چو ما را خيال قامت يار * به پاى سرو نشستيم و ياد او كرديم حديث آن لب شيرين چو در ميان آمد * به ياد لعل تو با غنچه گفتگو كرديم مى از سبوى محبّت بنوش اى عاشق * كه ما علاج دل خود از اين سبو كرديم « رسا » سپاس خدا را كه در مقام وصال * رسيده‌ايم به جايى كه آرزو كرديم