سيد محمد باقر برقعى

1525

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

قمر بنى هاشم آمد آن ماه كه خوانند مه انجمنش * جلوه‌گر نور خدا از رخ پرتو فكنش آيت صولت و مردانگى و شرم و وقار * روشن از چهرهء تابنده و وجه حسنش ز جوانمردى و سقّايى و پرچمدارى * جامه‌اى دوخته خيّاط ازل بر بدنش آنكه آثار حيا جلوه‌گر از هر نگهش * وانكه الفاظ ادب تعبيه در هر سخنش ميوهء باغ ولايت به سخن لب چو گشود * خم فلك گشت كه تا بوسه زند بر دهنش كوكب صبح جوانيش نتابيده هنوز * كه شد از خار اجل چاك چو گل پيرهنش آن‌چنان تاخت به ميدان شهادت كه فلك * آفرين گفت بر آن بازوى شكرشكنش همچو پروانهء دلباخته از شوق وصال * آن‌چنان سوخت كه شد بىخبر از خويشتنش خواست دستش كه رسد زود به دامان وصال * شد جدا زودتر از ساير اعضاى تنش كوته از دامنت اى شاه مكن دست « رسا » * از كرم پاك كن از چهره غبار محنش پيش اين مهر كه از خاك خراسان خيزد صبحدم چون ز افق مهر فروزان خيزد * وز پى ظلمت شب چشمهء حيوان خيزد از كمانخانهء خورشيد پى راندن شب * هر زمان تير ز مژگان زرافشان خيزد خسرو روز پى روشنى عالم خاك * ز سراپردهء افلاك شتابان خيزد مهر تابنده چو لبخند زند بر رخ باغ * گل ز آغوش چمن با رخ خندان خيزد لاله با چهرهء افروخته از دامن دشت * سبزه با قامت نورسته ز بستان خيزد آيد آهنگ طرب‌خيز و دل‌انگيز ز باغ * ز چمن نغمه مرغان خوش‌الحان خيزد آمد آن ماه كه از بهر تماشاى رخش * قرص خورشيد سراسيمه ز كيوان خيزد آمد آن نوگل خندان كه ز انفاس خوشش * ز فضا بوى گل و سنبل و ريحان خيزد آمد آن چشمهء فيّاض كه از مقدم او * ابر رحمت ز پى ريزش باران خيزد آمد آن موكب مسعود كه جبريل ز عرش * از پى تهنيت خسرو خوبان خيزد سر و جان در قدمش ريزد كه دلدادهء دوست * به تمنّاى نگاهى ز سر جان خيزد آفتابا ، به فروزندگى خويش مناز ! * « نجمه » را بين كه چو خورشيد ز دامان خيزد چهره‌اى زهره بپوشان كه به بام ملكوت * زهرهء فاطمه با چهره تابان خيزد مهر هر صبحدم آرد سر تعظيم فرود * پيش اين مهر كه از خاك خراسان خيزد