سيد محمد باقر برقعى

1508

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

در دام ما ، هماى سعادت نمىفتد * اين سكّه را ، به نام چه كس آفتاب زد ؟ از چنگ روزگار ، خلاصى ، كه يافته است ؟ * هربار نغمهء دگرى اين رباب زد ديوار اين حصار ، شود كج ، به يك نسيم * معمار ، خشت خانهء ما را خراب زد داند چرا شكسته شديم ، آنكه همچو من * از بهر زنده ماندن خود ، نان به آب زد ديوان خواجه‌ام به تفأّل نمود مست * پهلونشين خم ، قدحى در شراب زد گفتى جواب تلخ از اين لعل دور باد ! * بايد كه بوسه بر لب حاضر جواب زد ! « رحمت » تو باش ناقد خود ، در حصول فهم * قربان آن حريف ، كه حرف حساب زد ! وادى نام گسستگى به قلم ، از دل حزين نرسيد * در اين ليالى حسرت ، به من ، همين نرسيد ! به چهره ، ريشه دوانده‌ست غصّه‌ها ، از موج * كه ديده است ، به رخسار بحر ، چين نرسيد ؟ به كار دهر مكن اعتماد و ترديديست * بر آن حساب ، كه از جدول يقين نرسيد به هرچه دست زدم ، در عمل كم آوردم * كه دست كوته من ، تا به آستين نرسيد كسى چرا بدود ، چون قلم به وادى نام ؟ * كه نقش راست ، به منزلگه نگين نرسيد بر اين بساط ، جگر خوردن است سفره‌پسند ! * غنيمتيست اگر خشمتان به كين نرسيد ! به سرمه‌هاى دو چشم تو مىخورم سوگند * بجز غبار ، بر اين آستان‌نشين نرسيد چه جاى نافه‌گشايى مرا از آن سرو زلف * كه دست باد ، بر آن پاى نازنين نرسيد عجب كه تير سپرافكن چپ‌اندازان * به چشم شيشهء اين اسب آهنين نرسيد چه جاى شكوه كه جز مُهر چارگوش مرا * به پهن‌دشت نشان‌خوردهء جبين نرسيد من از قبيلهء صحرانشين تشنه لبم * كدام عضو ز من ، يك رگش به دين نرسيد « 1 » اگرچه باغ به تاراج رفته است ، چه شد * كه زخم خار ، به انگشت غنچه‌چين نرسيد ؟ به محفلى نشدم ، كز سياه‌روزيها * چراغ بخت مرا ، باد آستين نرسيد به بندبند زند همچو نى ، گره بر باد * هرآن زبان كه به گفتار آتشين نرسيد فلك نورد شود گوشه‌گير پهنهء عشق * چو آفتاب مرا ، پاى بر زمين نرسيد اگرچه ريشهء اين ساقه خشك شد « رحمت » * كه رشح خامه ، به اين انزواگزين نرسيد

--> ( 1 ) - مرا جدا ز تو گفتند پشت اندر پشت * كدام عضو ز من هر رگش به دين نرسيد