سيد محمد باقر برقعى

1509

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

زينت بستان براى غم‌زدگان ، عاشقانه‌اى بگذار * دلم گرفته ، برايم ترانه‌اى بگذار هميشه درد و بلايت ، به جان خريدارم * مرا ، اسير غم جاودانه‌اى بگذار به دور خويش مده تاب ، گيسوى چو كمند * كه اين بلندِ رها را ، به شانه‌اى بگذار مبر ز رنجش بيهوده ، رشتهء پيوند * براى آشتى ما ، بهانه‌اى بگذار بدان نشان كه بدانم كه كس به خانه نماند * كنار پنجره‌هايت ، نشانه‌اى بگذار مچين به داس ستم ، غنچه‌هاى نورس را * براى زينت بستان ، جوانه‌اى بگذار چو نيست راه گريز از حصار طولانى * در امتداد قفس ، آب و دانه‌اى بگذار اگرچه برق بلا ، در كمين اين باغ است * تو هم به قدر توان ، آشيانه‌اى بگذار كهن شده‌ست و فتاده‌ست از دهان ، مجنون * نه‌اى ز قيس كم از خود فسانه‌اى بگذار سر است ؟ در قدم نازنين گلى افكن * دل است ؟ در گرو نازدانه‌اى بگذار عطش گداخت تنم را ، به پاى بالينم * مى صبوح و شراب شبانه‌اى بگذار بساط بادهء شب ، جمع هست و كامل نيست * كنار سفرهء ما ، تازيانه‌اى بگذار مدم به كورهء تن ، ز مهرير افيون را * براى نرم‌تنان ، گرم‌خانه‌اى بگذار دل ز قيد رها گشته ، پر مده « رحمت » * كه اين هماى سعادت ، به لانه‌اى بگذار رفت از دنيا . . . برگ‌ريز باغ ، از ياد چمن پيرا نرفت * شب نشد ما را به لب ، فرياد وا ويلا نرفت ! گرچه صد ميدان خون از يك‌قلم بگشود ، ليك * پرچمى جز پرچم آزادگى ، بالا نرفت در كمينگاه محيط آشوب ، صيادان عمر * دام گستردند ، ليكن ماهى از دريا نرفت جاده توفانى ، عطش در ذرّه ، مقصد : مرز و بوم * گردبادى آمد آن شب ، ليك تا صحرا نرفت ننگ در پى داشت نام و نام اين نودولتان * سفره رنگين بود امّا ، هيچ‌كس از ما نرفت