سيد محمد باقر برقعى

1499

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

در برج ثور به تماشا مىنشست ، ستاره‌اى با هشت قرص ماه بر مدار رستگارى . آه . . . اى خوشبختى دير آمده ) . از شيفتگىام به شعر بگويم ، گاه غزلى مرتكب مىشوم ، از اين دست كه مىخوانيد ؛ گاه به رفتار نوجويان تفننى مىكنم و بالاخره چند كارى هم براى بچه‌ها نوشته‌ام . امّا هميشه سخن آن عارف بزرگ را در گوش دارم كه مىگفت شاعر را نگاهى بايستى چون الماس ، خردى سوزنده چون خورشيد و بىنرم همتاى آب و سپس زبانى ، آهنگى ، دردى . » به اميد سحر نفس عافيتى ما نكشيديم و گذشت * عمر را در پى هر سايه دويديم و گذشت كوزهء صبر زمان را بشكستم آخر * بس‌كه زين شاخه به آن شاخه پريديم و گذشت نرسيديم به انديشهء ديرينهء باغ * كال مانديم و به پاييز رسيديم و گذشت تن به تقدير فرومايه چرا بسپاريم * ما كه ديريست در اين پيله تنيديم و گذشت خوابمان را به اميد سحرى آشفتند * باز شب آمد و اين قصّه شنيديم و گذشت سرود كهنه سرود كهنهء عشقى به آشيانهء من * طلوع شعر من و شادى ترانهء من شعاع وسوسه‌انگيز ماهتاب شبى * شكوه صبح بهارى به باغ خانهء من به برگ برگِ دلم ناب خوب تو جاريست * تو اى نهال اميد سر از جوانهء من بر عاج سينهء سيمين تو تماشاييست * صليب قصّهء غمهاى بىكرانهء من دو چشم سبز تو شعرى ز پاكى عذراست * به آيه‌آيه غزلهاى عاشقانهء من در رهگذار باد مانده‌ايم در رهگذار بادها * ناى جانم زخمى فريادها زخمه‌اى بر تار و پودم مىزند * در هواى داد او بيدادها شور و شيرينش نمىخواهم دگر * بس‌كه ديدم محنت فرهادها مرگ را با هر نفس مىخوانمش * در غروب سادهء ميلادها اين خرابى را بيا باور كنيم * ما كجا و ناكجاآبادها