سيد محمد باقر برقعى
1500
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
گريز از بخت زان لحظهاى كه بىخبر از آن گريختيم * با دوستى ديو ز انسان گريختيم تا گم شديم در شن پندارهاى خويش * همچون سراب تا به بيابان گريختيم از بيم موج با شب مرداب ساختيم * چون خارها ز نعره طوفان گريختيم خشكيدهايم و زهره نداريم بشكفيم * ما از اميد سبز بهاران گريختيم مرديم در ميانهء ميدان زندگى * زان روز كز غبار سواران گريختيم در اين حضيض آرزوى اوج مشكل است * دردا ز بخت خويش چه آسان گريختيم هر روز دشنهاى به محك مىزنندمان * زان لحظهاى كه بىخبر از آن گريختيم طشت روزگاران چراغى بركنيد از عشق ياران * به بانگ نوشنوش مىگساران به مستى سر ز جيب جان برآريد * بگيريد آستين بىقراران به چنگ و دشنه موى شب ببريد * بيندازيد طشت روزگاران بسوزانيد و شولاى خزان را * بشورانيد شور شبشكاران بياويزيد خورشيدى در اين دشت * كه ننشيند غبار تكسواران اگر گردى بر اين آينه بنشست * بشوييدش به انگشتان باران اسب عمر بال ما شد و بال ما اى دوست * نظرى كن به حال ما اى دوست زندگى اسب عمر را هى كرد * خسته از قيل و قال ما اى دوست چه غريب و نچيده پژمردند * آرزوهاى كال ما اى دوست سنگ در دست كودكى گرديد * حاصل ماه و سال ما اى دوست داغ خاكستر تطاول داشت * ناز كاى خيال ما اى دوست بر تن سايهسار شب گل داد * زخمهاى كمال ما اى دوست شوكرانى مگر بگردانى * تا بشويد ملال ما اى دوست