سيد محمد باقر برقعى
1486
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
استادى دانشگاه دستيافت و سرانجام در سال 1357 بهعلت ابتلاى به بيمارى سرطان درگذشت . دكتر رجايى عقيده داشت كه قريحه و استعداد شاعرى را از مادرش به ارث برده بود ، اما تشويق استاد ملكالشعراء بهار او را به وادى شعر و شاعرى كشانيده است . آنچه در خلال اشعار رجايى مىتوان مشاهده كرد حس بدبينى است كه در زندگى داشته و همواره از آن گلايه و شكوه سرداده و از علم و دانشى كه اندوخته ثمرى نجسته است . بهرهء من شمعم و نقش وجودم همه بگريستن است * يا حبابم كه دمى جلوهء هستى من است چون غبارم كه ز دامن بفشانندم خلق * يا چو اشكم كه ز چشم افتد و خاكش وطن است موج را مانم ، بىهيچ هدف در تبوتاب * روم و آيم و اين جمله مرا زيستن است همچو برقم كه ز پا تا به سرم در شرر است * خلق گويند كه از شادى دل خندهزن است شبنم صبح تموزم كه مرا مهلت عمر * يكدم از وقت سحر تا گه خور تافتن است آتشم ، گرم ز من بزم حريفان امّا * قسمت من ز جهان سوختن و ساختن است قلم من كه سيهبخت و نگونسار و اسير * زير شمشير حوادث هنرم تاختن است چون نسيم سحرم ، حمله ز من شاد و مرا * نه ز شادى جبروتى خبر از خويشتن است مرغ حقم ، كه در اين گلشن ويران همهشب * خجل از خون دلم لاله به طرف چمن است بىنصيبى نگر اى دوست كه از هرچه نكوست * بهرهء من به همه عرصهء گيتى سخن است