سيد محمد باقر برقعى

1471

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

وارد آمد و مسئوليت پرستارى به‌عهدهء سپيده قرار گرفت و تا آن حد كه سلامتىاش به خطر افتاد و ناگزير او را به آسايشگاه سالمندان بردند . رباب شاعره‌اى توانا و گوينده‌اى آزادانديش كه شعرش از استوارى و انسجام و لطف و ظرافت خاصى برخوردار است . او مضامين شعر خود را از واقعيات زندگى كسب مىكند و مردم‌دوستى صفت بارز اوست و عقيده دارد كه بايد هنر در خدمت مردم و ارشاد جامعه به كار گرفته شود . مجموعه‌اى از شعرش به نام " شبيخون " به كوشش سپيده دخترش و با مقدمهء فاضلانهء احمد پناهى و غلامرضا جولايى به‌چاپ‌رسيد . چرا ؟ خالى ز مرغ حق شده صحن چمن چرا ؟ * اين باغ و راغ مسكن زاغ و زغن چرا ؟ صيّاد دل‌سياهى اگر گرم صيد نيست * از خون بلبلان شده سرخ اين چمن چرا ؟ چون سومنات ملك ز بتهاى فتنه شد * همچون خليل نيست يكى بت‌شكن چرا ؟ مرد وطن ز حال وطن از چه غافل است * فرياد اى وطن ، به لب بىوطن چرا ؟ « اين ما و من نتيجهء بيگانگى بود » * در جمع يكدلان سخن از ما و من چرا ؟ زن از حقوق خود زچه‌رو بهره‌مند نيست * اينجا ز حق خويش بدوزم دهن چرا ؟ قانون ما نداده اگر برترى به مرد * حاكم به زندگانى خود نيست زن چرا ؟ بسته‌ست اوستاد سخن لب ز گفتگوى * خاموش شو « رباب » بيان سخن چرا ؟ گوهر اميد كسى نگشايد از يارى در كاشانهء ما را * به چاه افكنده‌اند آرى كليد خانهء ما را منم صيد به دام افتادهء صياد بىرحمى * كه با خون جگر آميخت آب و دانهء ما را دل بيگانه‌اش از غم شود پرخون كه مىخواهد * ز شاديها تهى سازد دل فرزانهء ما را به افسون گر زبان قصّه‌ام را بست بر ياران * ولى طبع خموشم باز گفت افسانهء ما را