سيد محمد باقر برقعى
1472
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
كدامين اختر امشب بزم ما را گرمى افزايد * چراغ آه گر روشن نسازد خانهء ما را منم آن زن كه سر از روسپيدى بر فلك سايم * ندارد هر سيهدل همّت مردانهء ما را مرا پنهان بود در كنج دل بس گوهر اميد * به چشم كم مبين اى بىخبر ويرانهء ما را « رباب » افتادهام در دست گوهر ناشناسانى * كه نشناسند قدر گوهر يكدانهء ما را چراغ آفتاب در راه دوست راهبرى چارهجو نبود * پاى طلب و گرنه به چاهى فرونبود خودكامه ننگ يافت و ليكن رسيد نام * ما را كه جز سعادت خلق آرزو نبود گل بىشمار ديد به هر باغ و بوستان * اين دل و ليك طالب هر رنگ و بو نبود از سر گرفتم آخر و افكندمش به خاك * كز چادر سياه مرا آبرو نبود بودش بسا ز هركس و ناكس هزار رقص * آن را كه در ميانهء مردم عدو نبود شد كمترين چراغ شبش آفتاب چرخ * ملك اميد را چه بگويم ، چگونه بود بود از صفا هميشه لبالب دلم بلى * زان چشمه هيچگاه تهى اين سبو نبود چون زنگبار جان و دلم داشت تيرگى * آيينهء صفا اگرم روبهرو نبود آنجا كه مىرسيد نواى وفا به گوش * ساز « رباب » بود به شور و جز او نبود بىگناه دامنكشان به باغ ، نسيم سحر وزيد * نرگس شكفت و يافت طراوت گياه او بر سبزه خون مرغ حق از آشيان چكيد * شد لاله داغدار ز حال تباه او آن دم كه با سكوت هماغوش بود شب * وانگه كه خفته بود امير و سپاه او دژخيم ، مرد پاكدلى را برون كشيد * از دخمهاى به تارى روز سياه او تا پاى دارش از دل هر تيره كوچه برد * وز بىكسى سپيد نشد كس به راه او بر گردن آشنا چو شدش حلقهء طناب * نور اميد گشت عيان در نگاه او . . .