سيد محمد باقر برقعى
768
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
شهر نور مرا ز وادى ظلمت به شهر نور ببر * بيا و موسى خود را به كوه طور ببر در اين ديار نشانى ز روشنايى نيست * مرا به ديدن دروازههاى نور ببر دلم ز تاب عطش چون كوير مىسوزد * مرا به چشمهء روشنتر از بلور ببر چو ذرّه چشمبهراه طلوع خورشيدم * دل مرا به نگاهى ز راه دور ببر به شكر آنكه ز لعل تو شهد مىبارد * بيا ز چشمهء چشم من آب شور ببر دلم اسير شب و جان قرين تاريكيست * بيا و اينهمه ظلمت به يك ظهور ببر به پاس محنت عشق و غم شبان فراق * بيا و غم ز دل از لذت حضور ببر مرا به بزم خراباتيان كه مىنوشند * مى طهور به ذكر هوالغفور ، ببر به گريه گفتمش : از وصل كاميابم كن * به خنده گفت كه : اين آرزو به گور ببر ! زبان حال دلخستگان عشق اين است * كه : سينه سينه بياور غم و ، سرور ببر به شمع پردهء تصوير گفت « پروانه » * كه : شعله گير و قرار از دل صبور ببر هنر دل هنر دل ترانه ساختن است * غزل عاشقانه ساختن است گفتن از موج آبى چشمت * عشق را بىكرانه ساختن است چشم خاكستر دلم روشن * شعله گرم زبانه ساختن است غم خود را نگاه دار امشب * دل من گرم خانه ساختن است * * هنر شاعر زمانهء ما * شعر را جاودانه ساختن است روح سبز بهار را ، پاييز * سمت گلها روانه ساختن است و به دست نسيم عاطفهها * ساقه را پرجوانه ساختن است * * اى پرستو به شهر خود برگرد * موسم آشيانه ساختن است بيش از اين با غم زمانه مساز * كه زمانِ زمانه ساختن است