سيد محمد باقر برقعى
758
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
مرغ و طوطى به زاغى گفت طوطى در كنارى * كه اى زاغك تو از خوبى چه دارى در اين دنيا به هر شاخى پريدم * به بدشكلىِ تو مرغى نديدم ندارى طرح و تركيب قشنگى * بسى بدلهجه و بدآبورنگى نه آواز و نه گفتارى تو را هست * نه بازار و خريدارى تو را هست به دل سوز و به سر شورى ندارى * براى آنكه منظورى ندارى چرا خنياگرى شور و نوا ساز * نياورده صدايت را در آواز چرا در موزهء نقّاش بازار * نباشد از تو نقشى زيب ديوار تو اى زنده به غير از مردهخوارى * هنر همراه خود ديگر چه دارى عزادارى مگر اى مرغ خاموش * كه بينم گشتهاى اينسان سيهپوش نديدم چون تو مرغى بدسليقه * نخواهم با تو باشم يك دقيقه چو بشنيد اى سخن زاغ سيهفام * بگفت : اى طوطى خوشلهجه آرام ! ملامت كم كن اى شهد و شكر نوش * سخن كم كن به حرف من بده گوش برِ آيينه ازبس مىنشينى * به غير از خود كس ديگر نبينى تو خود را از هنرمندان شمارى * كسى را در حساب اصلا نيارى مرا گر رنگ تند و قيرگون است * ولى خوشبختىام از تو فزون است نه صيادى مرا اندر كمين است * نه جلادم رفيق و همنشين است نه زيبا و قشنگ و خوشزبانم * كه چون تو در قفس باشد مكانم بگويم با تو اين راز نگفته * درون هر بدى خوبى نهفته به كنجى بگذرد عمرم به بندى * كه تا شيرين كنم كامى ز قيدى پى دانه نرفتم هر مكانى * درافتم تا به دام جانستانى به دنيا هركه پابند شكم شد * اسير ذلّت و در قيد غم شد نمىخواهم كسى باشد مرا دوست * كه تا چون دشمنان برگيردم پوست كجا طبع من آسايش پذيرد * كه راحت ديده در سختى بميرد نديده زندهاى از من فشارى * چه غم از آنكه هستم مردهخوارى ندارم چون به ديگر كس نيازى * كنم ازاينجهت عمر درازى