سيد محمد باقر برقعى
746
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
كور گردد خوبرويت ديدهام گر بازگردد * نازنين يارا خدا را ديده از هر سو گرفتم سروسان در پاى سَروَش « پرتو » از پاىمالى * صبر كردم تا به بر آن قامت دلجو گرفتم محنتكشيده چو شب شود همهكس راه خانه مىگيرد * خلاف آن دل من هم بهانه مىگيرد غريبوار به كنجى ستاده در معبر * ز بوميان كسى از من نشانه مىگيرد به اتّفاق اگر مرغى آشيان گم كرد * كه داند اينكه كجا آشيانه مىگيرد ؟ خورد به سنگ سر هركسى به هر نفسى * به پيش خويش قدم خودسرانه مىگيرد كسى كه محنت غربت كشيده مىداند * دلش بهانهء يار يگانه مىگيرد بود ترانهء بلبل ز دورى رخ گل * دمى كه زمزمهء عاشقانه مىگيرد ز شصت تير دعا كن رها خطا شد شد * بسا شود كه هدف را نشانه مىگيرد تو صيد غافل و پيك اجل بود صيّاد * به قيدت از طمع آب و دانه مىگيرد درّ نسفته بكش « پرتوا » به رشتهء طبع * كه اختيار ز دستت زمانه مىگيرد دختر گيسو طلايى گيسوى تو همرنگ طلا هست و طلا نيست * چشمان كبود تو بلا هست و بلا نيست بىروى تو در باغ ، صفا هست و صفا نيست * مشك از سر موى تو جدا هست و جدا نيست فيروزهء چشم تو جلا داد به چشمم * بر چشم دلم حيف جلا هست و جلا نيست ابروى تو و چشم سياهت به اشاره * خون دل ما ريخت روا هست و روا نيست خوى تو خوش روى تو خوش موى تو دلكش * چون است تو را جور و جفا هست و وفا نيست