سيد محمد باقر برقعى

724

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

بر اين ستيغ ! ز شاخ و برگ تهى مانده ، سرشكسته ، غريب * درخت سوختهء پرتگاه گردنه‌ام . هزار نيشتر آفتاب بر جگرم * هزار بوسهء شلّاق رعد بر تنه‌ام . * * زمان بريد به تيغ غرور ، سينهء من * زمين بريد رگ پاى استوار مرا ، به جرم اينكه ز گردنكشان سبز سرم * سياه ديد خدا نيز روزگار مرا . * * بر اين ستيغ ، عقابى به آشيانه نرفت ، * بر اين فراز ، نهال گلى جوانه نزد . به ناز غنچه نازك‌تنى نرست اينجا * كه ديو باد بر آن داغ تازيان نزد . * * هواى صحبت ياران بوستانم كشت ، * كه در دلم دگر آوند آشنايى نيست . نسيم ، بوى تن همدمى نمىآرد * كه پير را به جهان چاره جز جدايى نيست . * * نه دوست تختهء تابوت دوستانم كرد * نه خصم دستهء شلّاق مرگ ساخت مرا . درخت سوختهء پرتگاه گردنه‌ام ، * كه دست حادثه بىشاخ و برگ ساخت مرا . غم مَرد ما سراپا همه اشك * ما دل‌وجان ، همه درد ! سوخت ما را غم دوست * كشت ما را غم مرد ! آه ! اى پرتو امّيد بتاب * مهربانانه به دلهاى پراكندهء سرد مهرگان كاوه‌هاى روزگار ما * مهره‌هاى بازى شطرنج ضحّاك زمان هستند دوستان با دوستان ، نامهربان هستند * دشمنى با دوستى ، يكسان !