سيد محمد باقر برقعى
719
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
برخاست سپس پير روان رو به بيابان * دل از همه بركند در خاك سپارد تا با ناله و افغان * آن كودك دلبند ناگاه نظر كرد كه در خون شده غلطان * آن قاتل فرزند زين گونه كرامت متعجب شد و حيران * گفتا كه : خداوندا ! اى خالق هستى اى اكبر قهّار * اقرار نمايم كه تو بودى و تو هستى هرجا و به هر كار * اى خان : به كجايى و چرا ديده ببستى اى مرد جفاكار * برخيز كه اينك بنمايم به تو برهان ! » اين دستگه خلقت وين ملك جهان را * لا بد كه خداييست هشدار كه هر نيك و بد از فاش و نهان را * ناچار سزاييست آرى به يقين دستگه كون و مكان را * يك روز جزاييست اين شيوهء اسلام است ، اين رأى مسلمان * مىدان به يقين خود دروى آنچه كه كشتى در دار مكافات * بايد كه ببخشى و دهى گرچه كه خشتى كفّارهء ما فات * با نيكى و بخشش شوى اى مرد بهشتى ايمن تو ز آفات * اين گفتهء قرآن است ، اين شيوهء انسان اى فكر اى فكر ! اى هماره مرا رهبر * از دست تو است جان به ستوه اندر اى پيشواى دولت افريدون * اى رهنمون كاوهء آهنگر ! سير تو تندتر بسزا از برق * پرواز توست سخت چنان تندر نافذتر از اثير به هر عالم * طيّارتر هم از عرض و جوهر وى كه دمى ز چشم خلايق دور * چون دلبرى گرفته مرا در بر بر تو پناه برده ز رنج و درد * در كنج خانه مضطرب و مضطر وز رنج روز خسته و غرق فكر * دل چون سپند در وسط مجمر آن دم كه ديو زنگى شب با خشم * بگشود بال از طرف خاور پوشيده گشت چهر فلك از قير * شب شد سياه همچو دل كافر