سيد محمد باقر برقعى
718
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
گفتا : « به كجا بينى خود را تو ز نخوت ؟ * اى خفتهء غافل ! » گفتا كه : « خَمش ! صاحب خرگاهم و نعمت * هم قادر و فاعل ! » گفتا كه : « چه نازى تو بدين جاه و به حشمت * اى فاعل عاجل ! اى ننگ بشر ، رهزن دين ، دشمن ايمان ! » * خون دل ايتام همه خوردى و خوشى اى مرد ستمگر ! * سرگرم خوشى هستى و در عيشى و نوشى اى خفته به بستر ! * يك لمحه در آسايش مخلوق نكوشى اى مايهء هر شر * از چيست كه آزت نرسد ايچ به پايان ؟ » « اين ملك خدادادى تنها ز شما نيست » * ما را مشمر خوار گويم كه : « خدا باشد ، گويى كه خدا نيست » * وين عالم و اين دار بيهوده و بىحاصل و بىقصد و هبا نيست * يك روز به ناچار نيك و بد هركس را سنجيد به ميزان » * « پس رحم كجا رفت و مروّت به كجا شد » اى مرد بىآرام * فرق من و تو چبود وين فرق چرا شد ؟ خون جگر و جام * اين سهم مرا گشته و آن سهم تو را شد ليكن تو به فرجام * بينى كه سزايت رسد از قادر منان » خان رفته و آن پير به يكسو شده مدهوش * آغشته به خون بود با وى جسد مردهء فرزند همآغوش * بختش چه نگون بود بيچاره و درمانده و لببسته و خاموش * بدبخت و زبون بود هر سنگدلى گردد از اين واقعه گريان * خان نوز نپيموده بُدى اندكى از راه آشفت هيونش * بس گشت فروپاى هيونش به يكى چاه بنمود نگونش * بركوفت ورا سخت به سنگى و به ناگاه بنمود زبونش * پس دفتر عمرش را آورد به پايان افتاد چو سگ در كف آن معبر و جان داد * با نكبت و ذلّت يك پرده نشان ما را ز اسرار نهان داد * شد مايهء حيرت آرى اثر نخوت و بيداد نشان داد * شد مايهء عبرت تا كس نتوانست شود منكر سبحان