سيد محمد باقر برقعى
710
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
گرفتم اينكه من و تو به صبر خو كرديم * چنين عذاب ، بدين كودكان روا نبود مگو خداى چنين خواسته معاذ اللّه * كه فقر و مسكنت بنده از خدا نبود اگر كه عهدهء اين كار ما به دست قضاست * چنين رويه پسنديده از قضا نبود و گر به دست حكومت بود چنين اوضاع * به فكر چارهء بيچارگان چرا نبود جواب داد ، به زن شوى كاندر اين كشور * براى درد من و مثل من دوا نبود عدالتى كه از آن اجتماع بهره برد * به قدر يك سر سوزن ميان ما نبود بلاى جان من و تو درستى است و عفاف * در اين ديار از اين سختتر بلا نبود در اين متاع كه در كلبهء محقّر ماست * درون هيچيك از كاخ اغنيا نبود بهشت بىهنران است شهر ما ، آرى * كه غير قلب و دغل اندر آن روا نبود براى هركه فضيلت بود ثمر نبود * براى هركه خيانت كند جزا نبود زبان دوست روزگارى شد كه از كوى تو مهجوريم ما * با ملامت همنشين ، وز عافيت دوريم ما ديده پوشيديم و لب بستيم از هر نيك و بد * گرچه در بزم جهان سرمايهء شوريم ما پيش چشم مرد روشندل در اين ظلمتسراى * پايهء خير و صلاح و آيت نوريم ما ما سلامتبخش اين دوريم با طبع سليم * گرچه در ظاهر به چشم خلق رنجوريم ما اندر اين غمخانهء گيتى ز فيض عشق دوست * با همه افسرده حالى شاد و مسروريم ما آفتاب عالمآراييم و بهر مصلحت * در سحاب انزوا يكچند مستوريم ما خوى خودبينى گر از روى هوا باشد خطاست * با حقيقت همعنان گرديده مغروريم ما بندهء طبع گهرزايم كه از انفاس او * همچو گل در انفس و آفاق مشهوريم ما هرچه گفتم از زبان دوست گفتم « پارسا » * نيست جاى خردهگيرى زان كه معذوريم ما او ديدم زنى ، به راه كه از رسم و راه او * معلوم بود حال پريش و تباه او آن رنگ زعفرانى و آن چين ابروان * گفتى ز دست كوته و بخت سياه او عريانى و گرسنگى و تيرهروزىاش * بر فقر و پاكدامنى او گواه او در دست داشت دست دو معصوم خردسال * كافكنده بود دست قضا در پناه او