سيد محمد باقر برقعى

711

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

وان كودكان به جاى گل باغ زندگى * امروز گشته‌اند چو خارى به راه او مىگفت و مىگريست بر احوال خويشتن * و اندر دلى نداشت اثر اشك و آه او افتاده بود در دهن گرگ ارتجاع * كافتاده است يوسف ميهن به چاه او گفتم منال و گريه مكن گريه را چه سود * عجز و زبونى تو فزايد به جاه او گر زان كه جاى گريه خروشى برآورى * برهم خورد بساط من و دستگاه او كجاست آنكه از حال دل‌خسته كند ياد كجاست * آنكه گردد دلم از ديدن او شاد كجاست اى نسيم سحر آن تازه‌گل غاليه موى * كه از او هستى جمعى شده بر باد كجاست غير ميخانه كه اهلش همه مست‌اند و خراب * گوشهء امن كجا ، خانهء آباد كجاست هوسى بود كه آزاد شود دل ور نه * در هوس‌خانه گيتى دل آزاد كجاست چيست اين دشت پر از كشته كه در هر قدمى * صيد پيدا و ندانيم كه صيّاد كجاست خشكسال هنر و ذوق اگر نيست بگوى * شور شيرين چه شد و شورش فرهاد كجاست نيست خاموشى من ناشى از آسايش من * درد دل هست ولى قوّت فرياد كجاست كتاب عمر در پيش ديده باز كنم چون كتاب عمر * درد است و حسرت است همه فصل و باب عمر برقى كه خنده‌اى بزد و خرمنى بسوخت * باشد حديث كشتهء ما و شتاب عمر در خاطر از شباب بجز حسرتى نماند * اكنون كه هست بر لب بام آفتاب عمر جانم به لب رسيد ز تشويش زندگى * اى مرگ همّتى كه مرا نيست تاب عمر از نيستى چه بيم كه در اولين نفس * همچون حباب تصفيه كردم حساب عمر ازبس به عمر خاطرهء تلخ ديده‌ام * تلخ است هر سخن كه دهم در جواب عمر بيم عذاب آخرتم نيست « پارسا » * ازبس‌كه ديده‌ام به جهان من عذاب عمر اى ساقى زان پيش كه غم رسد مرا اى ساقى * درياب به ساغرى مرا اى ساقى خاموش نشسته‌اى چرا اى مطرب * بيكار نشسته‌اى چرا اى ساقى