سيد محمد باقر برقعى
76
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
شكست پاى توام دل شكست و چشم گريست * برى ز صدمت اين چرخ فتنهبار بمان كنون كه درد بزرگ است و دردمند بزرگ * تو اى سپهر فضيلت ، بر اين مدار بمان بسان شمع بسوز و محيط خود بفروز * تو اى ستارهء جاويد ! شعلهبار بمان ! و گر قرار سخن ، فرع بىقرارى توست * به غير از اين چه توان گفت ؟ بىقرار بمان جواب دكتر حميدى : اگرچه پاى مرا دست روزگار شكست * چه دست و پاى كنم ؟ دست و پاى در بند است در اين زمان كه منم دست و پا بريده بسيست * « بسا كسا كه به روز من آرزومند است » نمردهايم و به هر صبح و شام مىنگريم * هزار زن كه به سوك هزار فرزند است ز پشت پردهء خونين اشك ما پيدا * چه دستهاست كه بر دامن خداوند است هدف ز پاى به سر بردن منازلهاست * مرا به منزل آخر مگر دمى چند است ؟ ! به پاى من مگرى ، شعر گوى و شعر بخوان * كه هرچه هست در اين روزگار ترفند است ! چو دانمت به دل و گفته بىهمانندى * هميشهام به لبت آرزوى لبخند است بگوى و شهد و شكرريز و سهم ما بفرست * كه در نى قلمت طعم شكر و قند است گرت كسى نشناسد چه گفتهات بچشد * گمان برد كه ز خمخانهء سمرقند است « 1 » به هر كلام تو جان را تعلّقيست جدا * از آن به بُعد رهت باز قُرب پيوند است و گر كسى ز رفيقان ز حال من پرسد * بگو كه هست و هنوزش هزار دلبند است نهيب پيرى و تيمار چشم و ريزش قلب * تنش به لرزه نيارد ، كه كوه الوند است « بدين شكستگى ارزد به صد هزار درست » * هنوز در سخن سحر بىهمانند است هنوز حافظهاش حافظ كلام درىست * چو موبدى كه زبر خوان زند و پازند است شكستهپاست ولى كس به پاى او نرسد * كه پايهء سخنش ، قلهء دماوند است به پشت ، برف زمستان ، به پيش ابر بهار * بهگونهء نَفَسِ آخرينِ اسفند است مزارعى مىگويد : به شرق قصّهء زخمى به صفحه ، خون بچكاند * به غرب ديدهء خواننده ، خون دل بفشاند سر بيان غمى سينهسوز دارم و خواهم * كه هم نگفته بماند و هم نگفته نماند
--> ( 1 ) - خمخانهء سمرقند : كنايه از ديوان رودكى سمرقندى است .