سيد محمد باقر برقعى

77

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

ز شست غصّه ، دلم را براى توست ، پيامى * ولى چگونه رسانم كه صدمه‌اى نرساند ؟ براى تو كه به جان ، جاودانه مهر منيرى * قلم ، تصوّر آن لفظ جانگزا نتواند ز « روز آخر » خويشم مگوى و گر بتوانى * چنان بگو كه به رخ ، سيل گريه‌ام ندواند ز سوز آنچه نوشتى چگونه گريه كنم سر * كه خامه خون دل و ديدهء بر ورق نچكاند حديث رفتن جانسوز خويش گفتى و گويم : * مرو كه نغمه نميرد ، بمان كه شعر بماند اگر تو شعر نگويى براى من ، كه بگويد ؟ * و گر تو نغمه نخوانى براى من ، كه بخواند ؟ تو را بدانم و دانى مرا بدانى و دانم * بزرگ بايد تا پايهء بزرگ بداند ورق به پاسخ شيرين خويش تنگ شكر كن * غريب نيست كه كژدم گزيده ، شهد چشاند مرا به جان تو اى جان دعاى روز و شب است اين * خدا وجود تو از شعر پارسى نستاند دكتر حميدى پاسخ مىدهد : بدان عزيز گرانقدر مهربان كه تواند * سلام من ببرد ، وين پيام من برساند ؟ كه چون تو نامه‌نويسى ، مگر جواب نخواهى ؟ * اگر چرا - چه نويسى چنان كه كس نتواند ؟ ! مرا كه خامه درافشان بود چنان‌كه تو دانى * چو كرد عزم جواب تو ، اشك عجز فشاند كسى به پاسخ اين بيتهاى نغز چه گويد * كه ناكسان نگريزاند و كسان نرهاند ؟ « حديث رفتن جانسوز خويش گفتى و گويم » * « مرو كه نغمه نميرد ، بمان كه شعر بماند » « اگر تو شعر نگويى براى من ، كه بگويد ؟ » * « و گر تو نغمه نخوانى براى من كه بخواند ؟ » تو گرچه از غم جانكاه من چنين به عذابى * جهان دمى تنم از بند دردها نرهاند حديث مرگ عزيزان كه بر لبان ننشيند * چه زود جبر زمانش بر آن لبان بنشاند ! بسا حكيم خردمند و كاردان مجرّب * كه نيست در هوسى كاتشى ز كين بگراند ولى چو خواست جهان آخر آن كند كه نبايد * كه آنكه جوجه كند خلق ، جوجه را بپراند « مرا بدانى و دانم ، تو را بدانم و دانى » * تو آن كسى كه جواب تو جان من بستاند