سيد محمد باقر برقعى

75

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

فسانهء من بگذشته نابكام ز دوست * حديث تشنه كه دريا سپرد و آب نديد كسى به ساغر الفاظ شهد ناب نكرد * كه در پيالهء ايّام زهر ناب نديد كتاب‌خوان سخن‌سنج تا كتاب گشود * نظير اين غزل نغز در كتاب نديد گريهء افسوس روز و شب كار بجز گريهء افسوسم نيست * كه دمى شمع‌صفت ، خلوت فانوسم نيست از اميدم خبر اى غافل بىدرد ، مپرس * كه همىدانم و اين واژه به قاموسم نيست كوس رسوايى ما بر سر بازار زمان * گر بكوبند كه پروا دگر از كوسم نيست جاودان در طلب آن در نايابم و آه * كاين گهر در صدف عالم محسوسم نيست گر به صد جلوه ، در اين عرصه هنر بنمايم * چشم نظارگيان ، مايل طاوسم نيست شست انديشه به درياى غزل در نكشم * گر در اين بحر نهنگ اقيانوسم نيست خيمه بر ساحل درياى معانى زده‌ام * نيست موجى كه شتابنده به پابوسم نيست خاطرم انس به خورشيد افق دارد و موج * كه تنى زين همه ، مىبينم و مأنوسم نيست پايدار بمان « 1 » بزرگ مردا ! جاويد ، برقرار بمان * شكفته چون گل و خرّم چنان بهار بمان خجسته چنگ اغانى ! به شور و شوق بزى * بهشت نغز معانى ! به برگ و بار بمان به استوارى الوند ، چامه‌ها دارى * بسان كوه دماوند ، استوار بمان دُر كلام درى مختفيست در قلمت * به پاسدارى اين گنج ، پايدار بمان اگرچه از تو به‌جا مانده شاهكار بسيست * بمان و باز از آن دست شاهكار بمان عصاى خامه ، كليمانه ، بر ورق افكن * به عرصه ، اژدر اعجاز و مرگ مار بمان يك از هزار به قرنى شود چنان تو پديد * تو اى به معنا افزون ز صد هزار بمان به برق پاك ستيغت ، شگرف پيونديست * به شعر ، راز قلل گوى ، آبشار بمان * *

--> ( 1 ) - دكتر حميدى شيرازى پايش شكست و مزارعى با نهايت اندوه از شكستن پاى دوست خود ، اين شعر را برايش سرود و به دنبال آن دكتر حميدى پاسخ گفت . بار ديگر مزارعى شعرى فرستاد و دكتر حميدى مجددا جواب گفت . چون اشعار خوب و قابل خواندن بود ، آوردم .