سيد محمد باقر برقعى
70
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
سر هم كشته كند چشم فراخ * پى هر ناله دهد گوش فرا تا مگر از پدر و مادر خويش * اثرى يابد . . . امّا به كجا ؟ * * پشت آن طاق كه گشتهست خراب * زير سنگينى آن چوبهء تير پدرش خفته و دارد لبخند * كه پسر نيست در آن زير اسير آن طرف ، از پس سنگى پيداست * چهرهء غمزدهء مادر پير چشم در هالهء خون دارد باز * « پسرم بهرچه كرد اينسان دير ؟ » * * ناگهان در دل خاموش سكوت * بشنود مادر آواى پسر نالهاى سر دهد از شوق كه : « آه . . * آمدى راحت جانم آخر ؟ . . . » تازه فهميده پسر خانهء اوست * كه خراب است چنين سرتاسر رود اندر طلب گمشده پيش * گويد آهسته : « كجايى مادر ؟ . . . » * * « آه فرزند تو زخمى نشدى ؟ . . . * شكر . . . پس خصم به تو حمله نبرد . . . » چست مادر ؟ پدرم پس به كجاست . . . * زير آن طاق گمانم شده خورد . . . » خواهرم كو . . . - بنشين طفلك من * جنگ چون رفت وِرا با خود برد . . . » پسر آنگه به زمين زانو زد * نعش مادر را بر سينه فشرد . . . ( 3 ) باد مىپيچد بر كوه هنوز * مىكند غوغا ابرى شبرنگ غرش رعد از آن درهء دور * لرزه مىافكند اندر دل سنگ گاه مىآيد از دامن كوه * نالهء كوته و شبگير فشنگ ز آسمان مىفشرد پنجهء برق * ناگهان قلهء كهسار به چنگ * * مىشود لحظهاى آنجا روشن * دل تاريكى پرظلمت و راز اندكى زير ستيغ سر كوه * در ته كورهرهى دور و دراز در غاريست كه در ظلمت شب * كام پر دهم و سيه دارد باز از پس سنگى در نيمهء راه * پسرك ، مىجهد از شيب و فراز