سيد محمد باقر برقعى

67

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

دور ، آنجا كه امواج خورشيد * همچو درياى جوشان خروشند اشتران را به هامون كشانند * نخل را ارغوان جامه پوشند * * مىروم دردمند و پريشان * تا دهد آشنايى پناهم مىروم پابه‌پاى دل خويش * سوى خاموشى ديرگاهم * * مىروم اندر آنجا كه جز دل * لالهء سرخ گلگون ندارد همچو قلبى كه در سينه دارم * هيچ‌كس قلب پرخون ندارد * * توشه‌ام ، شكوهء آشنايان * شعله‌هاى هوس زاد را هم لاله‌ها ، لاله‌هايم كجايند * فرصتى ، آتشين لاله خواهم * * لاله‌ها ، لالهء آتشين كو ؟ * لالهء بىزمستان و پاييز سركش و تند و سوزان و جاويد * سازمش تا از اين باده لبريز * * شهد هستى به كامش چكانم * زندگى را بريزم ، به پايش شعله باشم بپيچم به جانش * سايه‌اى گردم اندر هوايش * * مىروم سوى شهرى كه دور است * با غمى تلخ و قلبى گران‌بار مىروم با دل خويش تنها * لالهء من ، به اميد ديدار . . . جستجو هنوز برق نگاهى كه پيكرم را سوخت * شراره مىكشد از چشم نيم‌خفتهء او هنوز پردهء سازى نخوانده در گوشم * ترانه‌اى كه بود بر لب شكفته او * * هنوز جسم من ، آوارهء فسانهء اوست * هنوز در دل خود آتشى نهان دارم هنوز زورق بىبادبان دريايم * ولى چه سود كه سوداى جسم و جان دارم