سيد محمد باقر برقعى
53
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
مرداب مرگى كه قلبم مىديد و خون گريه مىكرد * ديدى چه آسان فروبرد ، دردانهء باورم را اشكى چو خشم مذابم ، خشمى چو آوار آتش * البرز طاقت نيارد ، سيلابهء « آذرم » را رقص موزون از رقص طربخيز و هوسريز تو پيداست * كاندام دلانگيز تو سرچشمهء غوغاست آن ساق سبكخيز كه از ما به گريز است * در رقص ، ندانى چه هوسخيز و فريباست اين قامت موزون كه به رقص آمده ، از توست * وين شور قيامت كه به پا خاسته ، از ماست آن خرمن گيسو كه دلى بسته به هر موى * بر دوش تو شوريده به رقص آمده ، زيباست بالاى دلاراى تو در پيچ و خم رقص * در بزم خيالم تن رقصان هوسهاست از رقص دلاويز تو با ولولهء چنگ * در محفل مستانهء ما محشر كبراست تنها نه منم تشنه به وصل تو كه « آذر » * بنشست بر اين چشمه و لبتشنه به پا خاست رباعى چون شمع به تاج شعلهآراست مرا * و ز هرچه به غير خويش پيراست مرا تا آب نشد تنم ، نياسود دلش * مىخواست مرا اگرچه مىكاست مرا ابراهيم غبار آينهها را به اشك شوق بشوى ، * كه بادپاى سواران دشتهاى سبز ، رسيدهاند به دروازههاى شهر اميد * گذشته از طوفان گذشته از شب و سرما و تندر و باران * نه آن تلنگر باران به پنجره كه ، سلام نه آن ترنّم باران ز ناودان كه ، درود * كه تيرباران بود .