دكتر عقيقى بخشايشي

74

طبقات مفسران شيعه ( فارسي )

1869 م ) مىباشد كه مدّعى اين امر بود كه بايد به شخصيّت هر اديب توجّه كنيم و زندگى مادّى و معنوى او را با عوامل مؤثّر در آنها بررسى نماييم و خصوصيّات او را از صفاتى كه با ديگر أدباء مشترك هستند ، تميز دهيم . وقتى اين دو دسته صفات را شناختيم ، مىتوانيم أدبا را در رده‌ها و رسته‌هاى خاصّى جاى دهيم ، كارى كه گياه‌شناسان در مورد روييدنيها انجام مىدهند . آنان اديبان را طبقه‌بندى مىكنند و هركدام را براساس تشابه با ديگر همگونه‌اش ، در يك رده يا رسته قرار مىدهند . به دنبال او ، فرد ديگرى به نام هپيوليت تن ( 1828 - 1893 ) قوانين سه‌گانه را كه ادبيّات همهء اقوام ، تابع آن است ، بنيان كرد : 1 . زمان 2 . مكان 3 . نژاد . گويى او در نظر داشت تاريخ ادبى را به نوع تاريخ طبيعى برگرداند تا هر قوم و ملّتى به طور ملزم به تبعيّت از سه قانون مذكور شوند . هر نژاد خصوصيّت خاصّ خود را دارد و هر زمان شرايط اقتصادى و سياسى و فرهنگى ويژهء خود ، و هر مكان مميّزات اقليمى و جغرافيايى خودش را . نكته‌اى را كه مورّخان « بر هپيوليت تن » گرفته‌اند ، اين است كه او شخصيّت ، فرديّت ، نبوغ ، استعداد و اصالت ويژهء هر اديب را ناديده گرفته است ، چه هرگاه قوانين او درست باشد ، چهرهء هر اديب درست منطبق با ديگر اديبان هم‌نژاد ، هم‌وطن و هم‌زمانش مىبايست باشد و هرگز قابل تميز و تشخيص نباشد ، حال آنكه هر اديب شخصيّت ويژهء خود را دارد ، با آن عوامل سازنده و تشكيل‌دهنده‌اش . در كنار اين دو روش ، روش سومى نيز به دست برونتر ( 1894 - 1906 ) پديد آمد كه شيفتهء نظريّهء معروف داروين در نشو و ارتقاى موجودات آلى ، مثل نباتات و جمادات بود . چون اسپنسر ( 1820 - 1903 ) كوشيده بود فرضيهء داروين را از طبيعيات به معنويات نيز انتقال دهد و اين يكى ( برونتر ) كوشيد آن را بر انواع ادبى نيز تطبيق دهد و بدين‌منظور سه گونه ادبيّات معيّن گردد : 1 . نمايشنامه 2 . نقد ادبى 3 . شعر غنايى . پيدايش و تطوّر اين سه گونه را با عوامل مؤثّر در هريك دنبال كرد و بر اين عقيده بود كه گونه‌هاى ادبى نيز ، چون موجودات زنده تابع قانون تطوّرات مىباشند و يكى پس از ديگرى پديد آمده‌اند . مثلا شعر غنايى رومانتيك قرن 19 فرانسه از وعظ دينى رايج در كليساى فرانسه در قرن 17 ميلادى به وجود آمده است ، آن‌چنان‌كه موجودات آلى از موجود ديگر پديد آمده است . امّا ديرى نپاييد كه اين موج بلند قرن 19 كه سعى داشت تاريخ ادبى را به علوم طبيعى ملحق سازد ، با رشد علوم انسانى در قرن 20 فرونشست و رشد علوم انسانى ثابت كرد كه جهان بشرى تابع قوانينى است عميق‌تر از قوانين طبيعى و الحاق علوم ادبى به علوم طبيعى ناروا است ، بلكه ادبيّات مىبايد به دانشهاى انسانى از قبيل تاريخ ، حقوق ، روان‌شناسى و جامعه‌شناسى ملحق شود . مورّخان ادبى سريعا به تطبيق ادبيّات با نظريّات زير پرداختند ، ناخودآگاه فرويد و عقده‌هاى متراكم جنسى او و ناآگاهى جمعى و گروهى يونگ و رسوبات حيات انسانى بدوى كه در كردار انسانها و غيره متجلّى است و به تحليل روابط اجتماعى و توليدى پرداخته‌اند و از عوالم انسانى غفلت ورزيده‌اند . ما بىآنكه تأثيرگذارى زبان ، نژاد و مليّت را بر آثار اديب منكر گرديم ، ولى آن را علّت حقيقى و انگيزهء واقعى نمىدانيم . درست است مراحل تكامل را در ادبيّات مىپذيريم ، بىآنكه آن را تمام علّت مسئله بدانيم ، بلكه روح پويش‌گر انسان را در آشيانهاى بالاترى جستجو مىنماييم . « ما ز بالاييم و بالا مىرويم . . . . »