عزيز دولت آبادى

624

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي )

طلب كرد آبى از آن بىوجود * كه چون شعله نم در وجودش نبود روان از پى آب ، آن باد دست * سبك‌روح چون شعله از خاك جست لب جام ، شه را چو بر لب رسيد * تو گفتى سكندر به مطلب رسيد شهش خواست بر سر نهد تاج خويش * رساند تنى را به معراج خويش همان مرد در فقر ثابت قدم * چو درويشى از تاج شه كرد رم ز منّت چو رم كرد ، گل‌گل شكفت * بسى بىنيازانه خنديد و گفت تو بايد كه بر خود ترحّم كنى * كه اين جود از مال مردم كنى به مال كسان جود كردن خطاست * ازين مال اگر بگذرى آن سخاست من از سر گذشتم ، تو از تاج زر * به از تاج‌بخشى بود ترك سر بده ساقى آن آب آتش مزاج * كه افسردگى را همان شد علاج خبر نيست از دل دل‌افسرده را * كجا نشئهء جان بود مرده را جهان را كه بر آب و گل بسته‌اند * طلسميست بر نام دل بسته‌اند نوشتند بر جوهر جان نه جسم * كه اين لوح باشد كليد طلسم بده ساقى آن آب گلنار رنگ * كه مشتاق صلحست و بىتاب جنگ صلاح خرد گرچه در صلح ماست * جنون را ولى با خرد جنگهاست درين عرصه در جنگ باشد گشاد * كه ديده است فتح و ظفر بىجهاد كسى را كه ابليس غل مىكند * ز بىغيرتى صلح كل مىكند دلى را كه دين غيرت‌آموز نيست * ز جنگش نترسى كه فيروز نيست نبايد دليرانه ملحد شدن * نه از ترس تشنيع زاهد شدن بده ساقى آن آب هنگامه دوست * كه فيروزى نيّت خير ازوست دل‌خسته را چاره از غير نيست * دعايى به از نيّت خير نيست كسى را ميسّر شود حال نيك * كه دايم زند بهر خود فال نيك رفيق نكو مشرب راه دوست * همان نيّت خير و فال نكوست * * * شهى چشم عبرت به پيرى گشود * كه خرما بنى تربيت مىنمود به تشنيع گفتش كه اى پرامل * به سى سال حاصل كنى در بغل