عزيز دولت آبادى
625
سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي )
چنين گفت آن پير نيكوخصال * كه بادا به كامت همه ماه و سال ز پيشينيان بهره برديم ما * ز ما هم برند آنچه كرديم ما نمود آن سخن شاه را چون گهر * بگفتش كه بخشند يك بدره زر دگر گفت آن پير نيكوبيان * كه دايم بود نخل عمرت جوان چرا كشت و كارى كند كاهلم * كه زر سال اول دهد حاصلم خوش افتاد شه را دگر آن سخن * مثنّى شد احسان پير كهن دگر گفت آن پير فرخنده فال * كه سرسبز باشد قدت ماه و سال به بالاى آن نخل چون ننگرم * كه در سال اول دو حاصل برم خوش افتاد شه را دگر ماجرا * بگفتا مكرّر كنندش عطا ز احسان شه پير گلگل شكفت * دگرباره چون غنچه خنديد و گفت كه حاصل در اين گنبد لاجورد * چنين نيّت خير بسيار كرد دگر بار فرمود آن شهريار * كه هر سال زرها كنندش نثار بده ساقى آن آتش دلفروز * كه باشد ريا دشمن و زهد سوز دلى كز ريا يافت سوء المزاج * بجز آتش مىندارد علاج علاج ريا كن اگر عارفى * كه كفر عظيمست و شرك خفى بده ساقى آن آتش لعلفام * كه در راستگويى مثل شد مدام پى رستگارى ازين دامگاه * بجز راستى نيست ما را پناه دل كجدلان باب محراب نيست * كه محراب كج قبله را باب نيست اگر شاه شاهان بود يا گدا * نجاتش دهد راستى از بلا بده ساقى آن آب آتش نهاد * كزو شد توكّل قوى اعتقاد دمى گلبن همّتت گل كند * كه عزم درستت توكّل كند دلى را درين ره شود بخت يار * كه گردد به خضر توكّل دچار چه شد راه دورست و تو كاهلى * توكّل گرت هست ، در منزلى بيا ساقى آن جام آيينهفام * كزو يافتى دولت جم نظام به من ده كزو اذن حاصل كنم * نظر بر رخ دولت دل كنم رخ دولت دل جمال كسى است * كه از پادشاهان گدايش بسى است