عزيز دولت آبادى
614
سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي )
خون من چون ريختى در خاك نسپردى چرا * آخر اى بىرحم اين شرط مسلمانى نبود از لب و خطت سخن در بزم ما مىرفت دوش * تا سحر در بزم ما جز راح و ريحانى نبود مختصر مىشد سخن در وصف آن شكر دهن * گر حديث زلف پيچاپيچ طولانى نبود در غزلپردازى زلفت من آشفته حال * موشكافى كردمى گر اين پريشانى نبود در صف خوبان نظر كردم به خوبى هيچيك * دلرباتر زان سهى سرو خيابانى نبود اين همه لطف سخن از لعل يار آموخته * ور نه لعلى را چنين طرز سخندانى نبود * * * هركه در حلقه آن طره لرزان افتد * آخر آن دل بچنين روز پريشان افتد ناگزير است دل از چنبر گيسوى بتان * گوى هرجا كه رود روى بچوگان افتد گر بيفتد بكفم دامن وصلت شب و روز * اشك خونين من از ديده بدامان افتد . منم آن بلبل پر سوخته كز بهر گلى * هردم از نالهام آتش بگلستان افتد تا ابد فتنهء آن نرگس جادو گردد * هركه را ديده بر آن نرگس فتان افتد غمزهات خنجر كين آخته و مىگويد * كيست آن عاشق پردل كه بميدان افتد دل جمعى است پريشان ز غم طرّه تو * كاش جمعيت آن طره پريشان افتد يك پريچهره نيفتد بدر از چنگ رقيب * كاش اين ديو به زنجير سليمان افتد هركه بشنيد ز لعلى سخن لعل تو گفت * تا در اينگونه سخن سنج و سخندان افتد * * * نه بحسنت يكى عديل بود * نه چنين صورت جميل بود چشم و ابرو و طرهات طرا * مظهر قدرت جليل بود خال در چهرهء فروزانت * نار نمرود را خليل بود