عزيز دولت آبادى
595
سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي )
در شاهان بلند از بهر آن است * كز آن درگاه دربانى بياسود مبارك مطبخى فرخنده دودى * كز او ناخوانده مهمانى بياسود گهر بر تاج و تخت از بهر آن است * كز او جانى و جانانى بياسود ازآنرو روى اينان زرنگار است * كه محتاجى به آسانى بياسود صبا معشوقهء دلها از آن شد * كز او وقت سحر جانى بياسود نكويى بر نكورويان بماناد * كه از لبهاش دندانى بياسود به چشم خود پريشانى مبيناد * كسى كز وى پريشانى بياسود * * * من از اينبار كه رخ سوى سفر مىآرم * از دل و ديدهء خود خون جگر مىبارم جز خدا هيچكسى نيست كه داند حالم * همدلى نيست كه باشد نفسى غمخوارم اندر اين قافله كس نيست ز من سوختهتر * بيم آن است كه جان را به قضا بسپارم كاروان مىگذرد بر من و من بر سر راه * جان ضعيف از غم هجران و به تن بيمارم باز مىافتم از اين قافله هر ساعت و باز * روى در مسكن آن سرو روان مىآرم حيوان بار كشد روز و به شب آسايد * من دلسوخته هم روز و شب اندر كارم « قطب » را اين سخن از سوز جگر مىآيد * بيم آن است كه آتش جهد از گفتارم رباعى : گفتم ز تو بخت من گران سنگ آيد * رخسارهء رنگ رفته با رنگ آيد اكنون بديدمت تو هم سنگدلى * محنتزده را ز هر سويى سنگ آيد باز گويد : پيوسته ، از آن سلسله مو مىترسم * با اين همه حسن و لطف از او مىترسم ترس دل هركه هست از چشم بد است * بيچاره من از چشم نكو مىترسم مولانا همام تبريزى به اشعار قطب الدّين نظرى داشته است چنان كه در جواب اين رباعى قطب الدّين : تا چند بود دل به ريا پروردن * در باده نهم سر ، پس از اين تا گردن تا تو برهى ز غيبت من گردن * من باز رهم زباده پنهان كردن